سلام
دیروز جنین داشتیم؛ کلاس عادی مون ساعت 10 شروع میشه ولی آقای استاد فرموده بودن که 12-9 بیاین تا عقب نمونیم.
صبح که از خواب بیدار شدم،هیچ عجله ای نداشتم برای کلاس، آماده شدم و وقتی مطمئن شدم که سر موقع به کلاس نمیرسم،یه مسیر دوست داشتنی رو برای رسیدن به ایستگاه اتوبوسا انتخاب کردم: «آلوچه باغ»، همون آلوچه باغِ بار دیگر شهری که دوست می داشتم، همون آلوچه باغی که خیابان ملل شده است…
اول مسیر دبیرستانمو میبینم؛میبینم که پنجره های کلاسارو دوجداره کردن،برای کلاسا پرده های نارنجی زدن، پرده های نمازخونه آبیه،بالاخره ساختمون آزمایشگاه و کتابخونه تکمیل شده؛ صدای مراسم صبحگاه میاد… خیلی دلم میخواد برم به داخل حیاطم یه نگاهی بندازم ولی نمیخوام دیرتر ازین به کلاس برسم.
200-100 متر بالاتر دبستانمو می بینم… ساختمون زمان ما رو خراب کردن و جاش یکی دیگه ساختن،یه باکلاس ترشو: چهل ستون،چهل پنجره! صدای شاد بچه دبستانیا میاد!
هر بار که ازین مسیر می رم،هی با خودم جمله های «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» رو تکرار میکنم:
«آلوچه باغ،خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است. گنجشک ها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند…»
من تمام دوران دبستان و دبیرستانمو تو این خیابون قدم زدم… بخش زیادی از روزای کنکورمو تو کتابخونه ی «پارک شهر» بودم، همون»قصر که پارک شهر شده…»… چه روزایی که خسته از درس خوندن یا نخوندن می رفتیم تو باغ قصر(که حالا پارک شهر شده) و فال حافظ میگرفتیم… که قرار بود بعد کنکور بریم «قصر» (که حالا کاخ موزه شده) و رفتیم…
همین جاهایی که قصه ی عاشقانه ی «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» توش اتفاق افتاده، همین آلوچه باغی که نادر بخشی از کودکی شو توش گذرونده… یه حس خاص بهم دست می ده وقتی بهش فک میکنم… به این گذر زمان و ثابت بودن اجسام… اینکه یه خیابون چه چیزایی رو میتونه دیده باشه…
شهرداری گفته: «کوچه ی کودکی نادر ابراهیمی رو شناسایی کرده و به اسمش زده»
چند وقت پیش از بابا پرسیدم «حمام»(که خونه ی هلیا بوده) دقیقا کجای این خیابونه؟! حدودا جاشو بهم گفت: جایی که الآن بهش میگن آلوچه باغ!
یهو بی توجه به کلاس جنین، مسیرمو کج میکنم سمت آلوچه باغِ فعلی… همینطور میرم و میرم…
میرم و میرم و به خونه ها نگاه میکنم و به اسم کوچه ها … یکی درمیون خونه ی قدیمی و آپارتمانای تازه ساخت… اینجا نه باغ نارنج هست و نه پرنده ها با من حرف می زنند… کارگران مشغول کارند اینجا… سیمان میبرند به بالای آپارتمان در حال ساخت…
همینطور میرم و میرم و میرم… فکر میکنم به گذشته های این کوچه ها… به روزهایی که هلیا در این کوچه ها دویده است… می بینم چقدر غریبه ام با شهرم… من کوچه کوچه های شهرم را نمیشناسم،من تا کنون در این کوچه ها قدم نگذاشته ام… من حمام (منزل پدر هلیا) را پیدا نمیکنم…
چقدر اینجا آرام است… احساس آرامش میکنم… هیچ صدایی نیست… حتی کسی نیست تا از او نشانی منزل پدر هلیا را بپرسم…
چند نفر از روبرو می آیند که شبیه اراذلند… این روزها همه میگویند شهر نا امن است،مواظب خودت باش… کوچه ها بی نهایت خلوتند،دیگر از این خلوتی بیشتر احساس نا امنی میکنم تا آرامش… مسیرم را تغییر می دهم،بازمیگردم… دیگر ادامه نمیدهم برای یافتن باغ نارنج، حمام، کوچه ی «نادر ابراهیمی»… ای انسانهای مزاحم…
تجربه ی خوبی بود… این بی دغدغه قدم زدن… اینکه بی توجه به اینکه «لانگمن» تو کوله پشتیته… بی توجه به اینکه الان لابد همه ی بچه ها سر کلاس نشستن… اینکه ممکنه غیبت بخوری… بی توجه به اینکه قراره تو هفته ی سوم بارداری چه اتفاقایی برای اون جنین بدبخت یا خوشبخت بیفته، بخوای تو کوچه ها قدم بزنی، تو کوچه هایی که هرکدوم تو رو یاد یه چیزی می ندازن…
پامو که از آلوچه باغ میذارم داخلِ ملل شلوغ و پر سر و صدا،صدای گوشیم درمیاد؛ ملیحه ست، میس کاله ظاهرا؛ باخودم میگم لابد استاد اومده سر کلاس و میخواد ازم بپرسه کجام و چرا نمیام؟!
به ایستگاه سرویسا که میرسم دوباره زنگ میزنه،میپرسه کجایی؟ میگه: «نیا دانشگاه! استاد نمیاد!! کلاس تشکیل نمیشه!!»
با خودم میگم: «چه خوب که نگران کلاس نبودم، چه خوب که بی دغدغه قدم زدم تو کوچه ها،چقدر خوب که به سرویسِ 5 دقیقه پیش نرسیدم! چه خوب که این همه راه نرفتم تا دانشگاه،وقتی کلاس تشکیل نمیشد!»
فک کنم بهم الهام شده بود قراره استاد نیاد که اینطوری شده بودم!! یادم باشه همیشه مث دیروز به صدای قلبم گوش کنم!
اعتراف نوشتِ مرتبط: همون موقع که دبستان بودم،فک میکردم اسم این خیابون،بخاطر این ملل شده که سازمان ملل اینجاست!!! ولی هرچی میگشتم پیدا نمیکردم این سازمان مللو تو این خیابون کوچیک!!!:دی
+»نشاط، نداشتن غم نیست
غم داشتن و با قدرتی غریب،غم را پس زدن و مهار کردن است.
شجاعت،نترسیدن نیست
ترسیدن است و بر ترس خویش آگاهانه غلبه کردن…»
«ابوالمشاغل _ نادر ابراهیمی»
*با توجه به جملات بالا این روزها بی نهایت شادم… نه بخاطر نداشتن غم،که بخاطر غلبه بر آنها:)
بهمنيار مي گويد:“ من و گروهي از دانشجويان استادمان ابن سينا، صبح شنبه بر مجلس درس ارزشمند او حاضر شديم. اتفاقاً در آن روز از درك آن چه استاد مي فرمود ناتوان گشتيم.
بوعلي گفت: ”مثل اين كه روز گذشته را به تعطيل گذرانده ايد.“
ما گفتيم: ”آري، روز گذشته در مجلس دوستانه و شادي بوديم و به اين جهت نتوانستيم به مطالعه درس و مراجعه به مطالب علمي بپردازيم“. چون استاد اين گفته ها را شنيد، آه سردي كشيد و چشمانس پر از اشك شد ….
من شرمنده شدم اسااااسیییی!! بنده خدا ابن سینا نسل دانشجوی ما رو ببینه فک کنم گریه ش در بیاد!! همین شخص من واسه سکته دادنش کافی ام!!
پنجشنبه ی هفته ی پیش کلاس جبرانی کرم داشتیم؛فک کن اولین جلسه ش قرار بود شنبه باشه که استاد عزیز هنوز نیومده سر کلاس،جبرانی گذاشته بود واسمون!! منم شب قبلش تا ساعت 4 صبح داشتم با یه بنده خدایی (استغفر…) چت میکردم!!! و دیگه کار به جاهای حساس کشیده بود نمیتونستم چتو بذارم زمین که!!! حالا صبح سر کلاس، خواب بودم که یهو یه صدایی خوابمو بهم زد که میگفت: «…اگه دوستتون بیدار شه….»… بله!! دیدم استاد با منه و میگه چرا میخوابی!؟ بعدشم بخاطر خواب اینجانب کلی اصرار داره که 5 دقیقه استراحت بده! فک کنم یه مقداری شرمنده شدم!!
فامیلی من از اون فامیلی هاست که آخرش «لو» داره؛ حالا استاد جان موقع حضور غیاب آخر جلسه که داره اسمارو میخونه، به من که میرسه روم اسمم میذاره «…لوی خوابالو!!»… هیچی دیگه همینطوری لقبم پیدا کردیم!! شنبه ش که کل جلسه رو بیدار بودم هم بهم گفت امروز نخوابیدیا!!! آفرین!!
الان فردا دوباره انگل داریم، کل این دو روز تعطیلی فقط 4 صفحه از فصل 42 صفحه ای رو خوندم! خدا رو شکر استادمون ابن سینا نیست! یه جورایی عذاب وجدان میگیرم وقتی استاد خوب میدرسه باز آخرش وضعمون اینه…
«چقدر سخت!
گاه چقدر زمان کوتاه است
برای تفهیم آنچه به آن ایمان نداریم
به دیگران
به خودمان
و بی مفهوم
بودن.
چه راهیست غمگین
که بودن
گاه در آن
چون غباری نامفهوم
گم می شود!»
«کیکاووس یاکیده _ کولی»
*آها!! راستی گفتم کیکاووس!! تو دانشگاه جدیدا یکی از نگهبانارو کشف کردم!!!(خودم کشفش کردما!) که خیلی شبیه کیکاووس یاکیده ست!! خیلی نازه با اون سیبیلش، با اون اخمش!! کلا انگار هرچی بازیگره ریخته تو دانشگاه ما! اون از استادای خوشتیپمون؛اینم از نگهبانای خوشگلش!! من به این نگهبانه یه روز باید بگم که چرا نمیره بازیگر شه! حیفه!!
سلام عزیزان جان؛ خوبید شما؟ اگر احوال ما را بخواهید میگوییم: «ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند…»
همانطور که مستحضرید،متین بانوی عزیز، دوستان را به یک عدد بازی دعوت نموده اند، ما نیز گفتیم به دعوت ایشان لبیک گفته و بازی حسادت را انجام دهیم.
اما هرچه فکر نمودیم، دیدیم ما اصلا آدم حسودی نیستیم، درواقع همین هایی را هم که ذکر کردیم به این معنا نمی باشد که نخواهیم کسی چیزی داشته باشد؛ تنها نهایت حسادتمان این میشود که بخواهیم خودمان نیز در موقعیت ایشان باشیم، نه اینکه ایشان نباشند…. میشود به معنای دیگر غبطه، که به قرار زیر می باشند:
1.بزرگترین حسادت زندگی من جوونایی ان که تو دهه ی 40-50 زندگی کردن؛ خیلی چیزا داشتن که ما نداشتیم: لذت زندگی کردنو،لذت مبارزه رو، فرصت تحقیق و مطالعه ی اساسی؛ ببینین اون موقع چقدر دغدغه داشتن برای پیدا کردن مکتب نجات بخششون،بین کمونیسم و مارکسیسم و… کلی ئیسم دیگه، دنبال مکتب ایده آلشون میگشتن؛ حالا راه درستو پیدا میکردن یا نه؛ توده ای میشدن، مجاهد میشدن، پی مهدویت انقلابی میرفتن، یا هرچیزی… در هرصورت زندگی هیجان انگیز و پردغدغه ای داشتن…
ببین جوونای اون دوره چقدر میتونستن خوشبخت باشن؟! فرصت داشتن انقلاب کنن، این یعنی هیجان، فرار، ترس، گریز، این همه چیزای لذت بخش…
بعد که انقلابشونو کردن، میرفتن جنگ و شهید میشدن و تموم… خلاص از این زندگی دنیوی مزخرفِ بعدِ جنگ!! الان تو بهشت نشستن و دارن کیفشونو میکنن… خوش بحالشون
!! ولی ما چی؟ البته بلانسبت شما،خودمو میگم: شدیم یه مشت جوون بی دغدغه که تکلیفمون با خودمونم مشخص نیست… اونا حداقل فرصت خوب مردنو داشتن،ولی ما چی؟!
اَه!! آخه چی میشد من 30 سال، فقط 30 سال!! زودتر دنیا میومدم؟! چی میشد به جای سال 69، سال 39 متولد میشدم؟! ها؟!!
2. من به خانومِ «نادر ابراهیمی» غبطه میخورم…. نه! نه!! بهتره بگم به جفتشون غبطه میخورم… تو تموم لحظه های «یک عاشقانه آرام» و «چهل نامه کوتاه به همسرم»، تحسینشون کردم، خوش بحالشون که همچین زندگی ای داشتن…
خوب منم دلم میخواد یه زندگی عاشقانه داشته باشم، حالا آرام نبود مشکلی نداره، اصلا ترجیحا نا آرام باشه:)
3.من تو جریان فعالیتای دانشجوییم با خیلی روندها و کارها آشنا شدم؛ جدّاً موندن و کار کردن با این سیستم یه اعصاب پولادین میخواد…خوب قضیه از چه قراره؟!
نمیدونم همه جا اینطوریه یا فقط اینجاست؟! بین تموم کانونای دانشگاه، داره توجه خیلی خیلی خیلی ویژه میشه به دو تا کانون: «کانون قرآن و عترت» و «کانون عفاف و حجاب»… یعنی بودجه دارن در حد چی!!
حالا کانون ما که توش فعالیتایی انجام میدیم که واقعا دانشجوها میخوان، خودمونو بکشیم، یه ذره پول میذارن کف دستمون با کلی منت و هزار جور جواب دادن، انگار که دشمنشونیم…
البته یه تشکل دیگه هم هست که نمیخوام اینجا اسمشو بیارم و بودجه ش خیلی زیاده، ولی خوب محل اعتباراتش با ما متفاوته و هم ردیف با ما نیست…
آدم ازین میسوزه که بین چند تا تشکل که هم ردیف همن، به یکی دوتاشون بخوان توجه کنن و مسئولاشون بشن «عزیزم، دخترم، پسرم» ، بقیه باشن :»یارو، دختره، پسره!!»
مث این میمونه که یه پدر مادر، بین چند تا بچشون به یکی خیلی توجه کنن و بزنن تو سر بقیه، بدون هیچ دلیلی، همینطور تفریحی… نه بخاطر لیاقت یا خاصیت ویژه ای که دارنا!! همینطور الکی چون ازون خوششون میاد و از بقیه نه!!
4.من به پسرا و آقایون محترمی که میتونن شب و نصف شب تو خیابون قدم بزنن،هرجا دلشون میخواد با خیال راحت برن،حسودی میکنم…
خوب منم دلم میخواد نصف شب تو خیابونا و کوچه های شهرم،تنها قدم بزنم…ولی میدونم که نمیتونم…
5.من به دخترای 88یمون حسودی میکنم که آقایون همکلاسیشون انقد باشخصیتن!! یعنی این پسرای 88ی ما انقد نازن، انقد مودبن، انقد آقان که نگو!!! دلم میخواد از کنارشون که رد میشما همینطوری لپشونو بکشم!! البته چند تا نخاله هم بینشون هستا! ولی نسبت به این Xyهای ما خیلی بهترن!
و در نهایت شعر مرتبط با بازی:
«به کفش هایم
غبطه می خورم
که نمی فهمند
زمانی
این راه را
با تو رفته اند…»
«مژگان عباسلو»
*امروز دهم ذیقعده، تاریخ تولد ماست به ماه قمری…امروز 21 سالمان پر میشود به ماه قمری!! (کلا خیلی اصرار دارم سن بالا بزنم من!! به هر طریقی شده!!!:دی)…خواستیم بگوییم بزرگ شدیم… دلمان تولد میخواهد خوب!! بازی با اعدادمان بهانه است:)
این شعرها که بوی سکوت می دهند
از غیبت لب های توست
کلمات
مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی
از معنا خالی شدند
و در انتظار مورچه هایند
توشه بار زمستانی شان را
در حفره ی تاریک خالی کنند -
اندوهی که سرازیر می شود
در سینه ی خاموش من.
«شمس لنگرودی _ رسم کردن دستهای تو»
دارم موفقیتو ورق میزنم،به صفحه ش تبلیغ قلم چیه که : «رتبه های 1 کشور هر کدام چند سال کانونی بودند؟«
همینطور بین اسما،به یکی میرسم که اسمش خیلی برام آشناست:
«رتبه ی 1 کشور؛سال 1380_انسانی: محمدرضا جلایی پور*»
آها یادم اومد کجا دیدم اسمشو! بنده خدا فارغ التحصیل شده،فوقشم گرفته،دکتراشم داره می گیره؛زندانی سیاسی هم که بوده و تازه از اوین آزاد شده! قلم چی هنوزم ولش نکرده!!
عجبا!! ملت چند سال پیش چه جوری صدر اخبار شدن،امسال خبر زندان رفتن و آزاد شدنشون می شه صدر اخبار!!
چند وقت پیش که داشتم لیست امضاکنندگان طومار برای آزادی همین جلایی پورو بررسی می کردم،دیدم ماشا… همه رفتن اون ور؛کسی دیگه نمونده انگار!
تو لیست، اسم یکی از فامیلای خیلی خیلی خیلی دورمونم بود که سال 83 رتبه 3 کنکورو آورده بود،الان داره سوربن می درسه…
راستش میدونین من کودک که بودم سوربن خیلی دوست داشتم:( هنوزم دارما! این تفریحی کلاس فرانسه رفتنم هم بخاطر همین بود که خدا رو چه دیدی شاید یه روزی رویای کودکی مون محقق شد!! ای روزگار…
البته یه چیز دیگه هم هستا: بچه های رشته های دیگه،میخوان پیشرفت کنن،میرن خارج؛ در واقع از نخبگی شونه؛ ولی مث اینکه تو پزشکی، ملت اینجا تخصص قبول نمیشن میرن اونور!:(
اصلا آقا من خارج میخوام!! کانادا مانادا هم نمیخواما! استرالیا هم نه! ازین دانشگاه درپیتا و تخصصای پایینم نمیخواما! یه دانشگاه خیلی معتبر معروف، لطف کنه برای ادامه تحصیل من دعوتنامه بفرسته!! رشته ش جراحی مراحی باشه خوبه: جراحی مغز ترجیحا!!(ماشاء… چه کم توقع!!)
البته هنوز مردّدما!! آخه داخلی رو هم دوس دارم،که بعدش فوق خون و انکولوژی بگیرم؛ ولی اگه خواستم برم خارج همون جراح مغز میشم! (تمام این دو پاراگراف،آیکون یه آدمی که داره رو ابرا پرواز میکنه!! آخه بدبخت تو اول علوم پایه رو قبول شو،بعد ازین رویا بافی ها کن!! البته آرزو بر جوانان عیب نیست،شما بهم امیدواری بدین:دی!)
++ احتمالا حالم خوب است
گاهی اوقات از دست من،دلش بوی مثنوی می گیرد
(همسرم را می گویم.)
گاه مرزی میان ما از غم بی نانی ست،
گاه حرفی میان ما از شوق شکفتن است.
چه کنم؟
باز هم خوب است کودکم از خواب طلیعه و کمان،
معنی آرش و آفتاب را می فهمد.
نه، یقینا حالم خوب است،من آسمانی از شعرم،
همین کافی نیست؟
«سید علی صالحی _ عاشق شدن در دی ماه،مُردن به وقتِ شهریور»
(نخواستم اصل شعرو تغییر بدم،وگرنه شما همون تیکه های Boldشو حساب کنین!)
*میخواستم لینک ویکی پدیاشو بذارم؛ویکی پدیا فیلتر شده بود!!!! بله و اینا!! مملکته داریم؟!
بعدنوشت: نمیدونم چرا دیشب ویکی پدیا فیلتر بود؟! ولی الان درست شده! ما هم عادت کردیم؛مملکت گل و بلبله دیگه!
«فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین…
زمین…
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت»
«رنگ های رفته ی دنیا _ گروس»
این روزها در جزیره ی سرگردانی گم شده ام…از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود… مات،مبهوت، متعجب…
به این نتیجه رسیدم که لاغر شدن اصلا نیازی به رژیم گرفتن و اینا نداره!همش کشکه…فهمیدم منم میتونم طی یه فاصله زمانی کوتاه،کلی وزن کم کنم؛ بدون رژیم،بدون ورزش؛ صد در صد تضمینی!! تنها با اندکی فشار روانی…
مکالمه ی این روزهای من و دوستان: اشتباهی چته؟! چرا انقد دپی؟!… یه لبخند تحویلشون میدم،با دستام گوشه ی لبمو میگیرم تا بخندم،میگم حالا خوبه؟!… میگه: نه این خنده artifact ه،واقعی بخند، مثل همیشه…
باور کن نمیشه؛ مشکل آدمایی مث من که همیشه سعی میکنن خودشونو شاد نشون بدن،وقتیه که واقعا واقعا غمگین باشن،فوری تو چهرشون ظاهر میشه و باید جواب هزار نفرو بدی… همیشه غم هست ولی بعضی غما میریزه تو چهره ی آدم…
کلی نوشته ی پراکنده دارم،حس جمع بندی شون نیست…
این روزها استعفانامه هامان را مینویسیم و امضا میکنیم…کاش میشد کلا استعفا داد از همه چیز…کاش کسی کاری به کار آدم نداشته باشد…
این روزها از آن چهار کلمه ای که در کلاس فرانسه یاد گرفته ایم بسیار بیشتر استفاده میکنیم: Je suis fatiguée… من خسته ام… من بریدم…
*پست قبلی رو با اندکی تغیییر دوباره گذاشتم…هدف خواننده های گودری بود بیشتر…خیلی دلم میخواست سیر تا پیاز قضیه رو توضیح بدم،فقط حیف که 4 تا آشنا ازینجا رد میشن…
سلام
دیروز جشن شکوفه های 89یای ما بود؛ بهش میگن اردوی توجیهی! هییییییی!! حسابی یاد خاطرات زنده شد!! ای روزگار!!:(
دانشگاه ما خارج از شهره و ابتدای یه جاده ی منتهی به یه جنگل؛ ما هم وقتی میخوایم آدرس دانشگاه رو بدیم،نمیگیم مثلا دانشگاه علوم پزشکی،اسم اون جنگله رو میگیم(که به قول دوستی بیشتر شبیه اسم دیوه!!)
تهِ جاده هم که جنگله و یه قسمتی ازش یه اردوگاه داره، که هر سال مراسم اردوی توجیهی ورودیای جدید اونجا برگزار میشه؛فضای خوبیه کلا، فضای باز و هوای آزاد و طبیعت و اینا…ما هم که برای معرفی انجمنا و کانونا و این جور چیزا به این گوگولیا رفته بودیم …کلا خوب بود… هی هرجا میرفتیم بهمون به زور کادو میدادن:دی… حالا میدونن ترمک نیستیما!!! غنیمتای خوبی گیرمون اومد… کلی هم با این کوچولوها دوست شدیم…الان فک میکنن ما چی باشیم!!؟؟
خیلی سوژه بود اونجا برای تعریف کردن،در حدی که میتونم یه 100 صفحه ای ازش مطلب بنویسم براتون،که متاسفانه حوصله ی شرح قصه نیست…شاید بعدا نوشتم،آخه خیلی جالب بودن…
یاد جشن شکوفه های خودمون بخیر!! چقد بچه ها تغییر کردن تو این دو سال… عکسمونو تو اون روز که میبینم خندم میگیره… ….
…….
(حدود دو پاراگراف حذف شد!!)
شاید این پست پاک شه به زودی…شایدم تغییرش دادم…
گفتی: غزل بگو!چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست،بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
لازمه بگم شاعرشو؟! مشخصه قیصره دیگه…
خدای من آخه چرا من انقد بدبختم؟! تازه دو-سه روز بود که داشتم طعم زندگی آروم و بی دغدغه رو می چشیدم…
آخه چرا؟ مگه من چی کار کردم که هرکی از راه میرسه به خودش اجازه میده باهام بازی کنه؟! آخه چی بوده پیشونی نوشت من؟!
عدل امشب که این همه اتفاق داره میفته،باید اولی شبی باشه که خواهرم رفته؛اگه اون بود بهش میگفتم چی شده،حداقل دلم خالی میشد…
الان دلم میخواد گریه کنم مث خر
((((((((
خدایا تو کمکم کن…خدایا تو منو تنها نذار…
بچه ها دعام کنین که دوباره حالم خوب شه…خسته شدم از این همه بازی…از این همه کثافت… از این همه دروغ… آخه چرا گناه من باید بی گناهیم باشه؟! چرا؟ دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم… خسته شدم…
میدونم نامفهموم بود فقط خواستم این بغضمو بنویسم اینجا…دعام کنین…خواهش میکنم…
یه اشتباهی شاد و شنگول الان داره گریه میکنه …خیلی خیلی خیلی وقت بود که درنیومده بود این اشکا….
1.امروز رفتم کتابخونه ای که همیشه میرفتم؛تا همین چند وقت پیش حق عضویتش 1000-1500 بود، از اول مهر قراره بشه 5000 تومن!!!
بابا تورم،یه رقمی نشد،نشد؛ 10%، 20%، 30%، 50%، 100%، 150%، 200%!! این که میشه 500%!!!!
اون وقت میگن تورم یه رقمی شده!!
2.با خواهرم رفتیم عطر بخریم،اشانتیون عطر اون شد یه عطر برای من! کلی خوشحالم!! کلا لذت اشانتیونا خیلی بیشتر از خود خریده:دی
3.دارم نماز میخونم،خواهر زاده ی دو سال و نیمم میاد کنارم وایمیسته،قبله شو طوری تنظیم میکنه که بتونه منو ببینه، هرکاری که من انجام میدم اونم انجام میده…آخرشم من که تسبیح برمیدارم،اونم یه تسبیح برمیداره میگه دارم دُها میکنم…
شک ندارم نماز اون قبول تره تا من…هرچند مث من چادر نپوشیده ،هرچند قبلش برعکسه،و خیلی هرچندهای دیگه…
4.از اول هفته همه ی کلاسارو مرتب رفتم…خیلی خوش میگذره،جای شما خالی.
*یه دختر جوونی بود،همیشه تو دانشگاه می دیدمش،فک میکردم 21-22 سالش باشه و دانشجو…
شنبه که سر کلاس نشسته بودیم،با یه دفتر نمره اومد سر کلاس!! بعد فهمیدم استاد تک یاخته مونه و Phd انگل شناسی داره!! خیلی دوسش دارم؛خوب درس میده و مهربونه!
*یکی از اساتید پاتوی ما، یه آقای دکتر پاتولوژیست میانسال خیلی باشخصیت و خوب…
سرگرمی این کلاس ما (من و ملیحه) شده این که تشخیص بدیم شبیه کیه ایشون…یه چهره ای داره شبیه مسعود رایگان و رضا کیانیان!! صداشم خیلی شبیه رضا کیانیانه!!خیلی باحال و خوبه!! (الان تشخیص دادم چقد حسودی تون شد ازینکه ما چه استادای خوشتیپی داریم!!:دی کلا میریم تئاتر و سینما!!)
البته اواخر به این نتیجه رسیدیم که یه مقداری هم شبیه رامتین خداپناهیه، فقط یه مقدار سن بالاتر!!
*این روزا همش در حال گفتن جمله ی «چه نازه، دوسِش دارم» هستم… در مورد اساتید جدید دوست داشتنی،در مورد ورودی های 89، در مورد هرچی سال پایینیه…
این دندونای 89ی، 10 دقیقه،یه ربع قبل اومدن استاد، سر کلاس میشینن و جم نمیخورن!!خیلی مودب!!کلا خیلی نایسن همه شون! با پزشکیا زیاد برخورد نداشتم… دوشنبه اردوی توجیهی شونه،ما هم که اکتیو و اینا، قراره بریم حسابی باهاشون آشنا شیم و البته توجیهشون کنیم:دی. احتمالا پست بعدی در رابطه با اونا باشه!!
5.دو تا مجموعه شعر خریدم؛ یکی از «رسول یونان»، یکی هم «کیکاووس یاکیده»(اون دوبلور صدا قشنگه)
قشنگن…دونه دونه ته پستام میذارم شعراشونو.
6.من و هم سن و سالام،هیچ کدوم جنگو تجربه ندیدیم،لمسش نکردیم از نزدیک…فقط میدونم یه حس خوب،خیلی خوب دارم نسبت به اون سالها(که نبودم توش)، یه حس خیلی خوب دارم نسبت به مبارزه، یه حس فوق العاده خوب دارم نسبت به اونا که رفتن و جنگیدن…دوست دارم همت ها رو،حسن باقری ها رو،زین الدین ها رو،باکری ها رو،چمران ها رو(مصطفی شونو ها!!نه اون یکی!!)…
ازین که این روزا تو سالگرد جنگ،یه سری حرفا رو میشنوم ناراحت میشم…ما باید دفاع میکردیم،تا میموندیم… ایکاش قدر خون شهدا رو میدونستیم…ای کاش…اونا که رفتن و به بهشتشون رسیدن،ما موندیم…
7.از سرویس جی پی آر اس مخصوص شبها و آخر هفته ها استفاده میکنیم،این یعنی ترک تدریجی…
و در آخر:
«حالا باید بر شانه های دریا باشی!
درست مثل آفتاب صبح
حالا باید سرخ و آبی باشی!
سفر بخیر ای عشق زودگذر!
سفر بخیر!
تو هر چه بودی
به رنگ رویای من بودی
باید تو را دوست می داشتم
وگرنه
پاک ناامید می شدم از خودم.»
«من یک پسر بد بودم _ رسول یونان»
سلام
اون روزایی که اینترنت 24 ساعته داشتم،اصلا دستن به نوشتن نمی رفت؛فقط دلم میخواست بخونم و طبیعتا وقت و حوصله ای برای نوشتن باقی نمیموند،که البته این خاصیت طبیعی گودره.
ولی این روزا که به زور یه ساعت اینترنت دارم،هی حس نوشتنم میاد،اگه براتون کم نظر میدم ببخشید،میخونمتون ولی تو این مدت محدود و با این سرعت مزخرف،نظر دادن سخته؛اینترنتم فقط 2 شب تا 2 صبحه که بیشترشو خوابم،بخاطر تنگدستی و ترک اعتیاد هم قید کارت اینترنت خریدنو زدم.
امروز «ناتورِ دشت» رو تموم کردم،چیز زیادی ازش نفهمیدم،یعنی نفهمیدم کلا منظورش چی بود؟جز بیان یه سری تنفر؛لطفا یکی پیدا شه و منظور این کتابو برای من توضیح بده…یه مقدار شک کردم که شاید منم مث این پسره «هولدن کالفید» آدم متنفری باشم!!
«جزیره ی سرگردانی»ِ سیمین دانشورو هم خیلی وقت پیش شروع کرده بودم که همینطور نصفه مونده بود،ولی امروز دوباره شروعش کردم و احتمالا یه ساعت دیگه بخونمش تموم میشه؛کتاب خوبیه…یادمه تو دوره ی نوجوونیمم «سووشون«شو خونده بودم که اونم خوب بود…
کلا یه عادت بدی دارم،اونم اینه که همینطور یهو کتابارو نصفه ول میکنم؛الان «کوری» نصفه مونده،»جنگ و صلح» هم،و کلی کتاب دیگه + کلی کتاب نخونده… فقط شبای امتحانه که حس ساعتها پشت سر هم کتابِ غیر خوندن به من دست میده:دی… الانم که شروع کردم به تموم کردن کتابای نیمه کاره، برای روزای آخر تعطیلات بودنه که وقتی آدم با کوهی کتاب نخونده مواجه میشه دلش میخواد ازین ثانیه های آخر، نهایت استفاده رو ببره!! اون درسنامه ای هم که اول تابستون خریده بودم،یادتونه؟! همینطور نوی نو مونده!!خیالتون راحت.
امروز دکوراسیون اتاقمو تغییر دادم(دادیم) خوشحالم،تنوع شد… داشتم این جزوه ها و آت و آشغالای ترم قبلو میریختم دور که دیدم کلی نوشته گوشه کنارای جزوه هام دارم؛فقط از قسمتای خالی جزوه ها استفاده کردم و توش چیز میز نوشتم،قسمتای پرشم که هیچی!!کلا دکوره!
و فهمیدم روزا و شبای قبل امتحان یکی دیگه از حسای دیگه که خیلی میاد طرفم،حس نوشتنه؛ و ضمن اینکه فحش نثار میکردم به اون عزیز ترم بالایی که جزوه های باکتری رو نوشته بود و تو هر صفحه فقط دو تا اسلاید گذاشته و اونایی هم که با خط خودش نوشته،بزگترین فونت ممکنو انتخاب کرده و اصلا به فکر ماهای بدبخت که قراره ازش کپی کنیم نبوده و حسرت میخوردم که چرا 500 صفحه جزوه مزخرفشو(هم قطر جاوتز شده بود،شایدم بیشتر!!) کپی کردم،آخرشم از رو یه جزوه ی دیگه خوندم؛ضمن همه اینکارا تصمیم گرفتم که دیگه نوشته هامو تو این جزوه ها ننویسم که آخرش مجبور شم وقتی میخوام بندازمشون دور،کلی حسرت بخورم برای نوشته هام!
نوشته های جزوه ی ایمونومو خیلی دوست داشتم؛یه جاش نمیدونم این شعرو کجا خوندم یا صاحابش کیه،نوشته بودم:
«گناه اول ما افتتاح پنجره بود / گناه دیگر ما،انهدام دیوار است»
اصلا یادم نبود کی نوشتمش یا از کیه،ولی خیلی خوشم اومد ازش..
همینا دیگه… علوم پایه ای ها هم خسته نباشین حسابی… شروع تابستونو بهتون تبریک میگیم:دی
عنوان پستم بی ربط بود!! همینطوری خوشم اومد ازش!!فک میکنم برای «عارف» باشه…از جزیره ی سرگردانی پیداش کردم.
وای نظرای پست قبلم بیجواب موند…شرمنده واقعا!! فردا اگه زود بیدار شدم جوابتون میدم حتما.
سلام
ظاهرا در ادامه ی پستهای مرتبط با با شب قدر،یک پست دیگر نیز باید بگذاریم…نه مثل اینکه به هیچ عنوان راه ندارد،آنقدر خدا را اذیت نموده ایم آن شب که تصمیم ندارند رهایمان کنند…خدایا ما که گفتیم غلط کردیم!!این بلاها دیگر چیست که هر روزه بر ما نازل میفرمایی؟!یعنی تا کی قرار است تاوان اشتباهات آن شب را پس دهیم؟!
همانطور که قبلا به خدمت شما عارض شده بودیم،آن شب مبارک را به دانشگاه محترم رفته بودیم…پس از آنکه سانس اول مراسم به پایان رسید،به گلاب به رویتان سرویس بهداشتی رفتیم؛ در آن شلوغی ناگاه دیدیم که یک نفر با چنان شوق مضاعفی بانگ بر می آورند که :»سلام اشتباهی جان،چطوری؟» .خوب ما نیز سلام و علیک را طبق آداب انجام دادیم…ایشان یکی از همکلاسیهای دوران راهنمایی مان بودند که یک رشته ای که یادمان نیست در دانشگاه باز هم یادمان نیست آزاد یا پیام نور مشغول به تحصیل می باشند و در دانشگاه ما طرح ضیافت داشتند(آخر کل طرح ضیافت خواهران این حوالی در دانشگاه ما برگزار میشد)… کارمان که تمام شد و آمدیم بیرون،دیدیم دوباره آمدند و حالت چطور است و احوالت چطور است و اینها!…گفتند: «اشتباهی جان،خیلی دلم میخواد شمارتو داشته باشم،مشکلی نداره؟»
ابتدا خواستیم بپیچانیمشان ،ولی سپس گفتیم که اشکالش چیست؟نهایت میخواهد 4 تا جوک بفرستد دیگر،بگذار دلش خوش باشد! بالاخره شماره مان را گرفتند و آن شب تمام شد…
تا اینکه دو روز بعدش دیدیم که یک شماره ای با تلفن همراه ما تماس گرفتند،گوشی را برداشتیم و دیدیم عجب!! همان ایشان هستند و از منزلشان تماس گرفته اند!! و پس از سلام و احوالپرسی گفتند: «اشتباهی جان،راستش یه مسئله ای هست که باید ببینمت؛یه قراری بذاریم تا ببینیم همدیگه رو،یه مقدار صحبت هست»
گفتیم:»خوب همینجا از پشت تلفن بگویید دیگر،چه اصراری بر دیدار است؟»
گفتند: «نه،راستش الان خونواده هستن دور و برم،سخته گفتنش برای،باید حتما ببینمت…همین فردا،تو مکان مشخص کن،من میام»
گفتیم: «خوب باشد،اگر اینطور است قبول،فردا خبرش را میدهیم،ولی قول نمیدهیم که قطعا بتوانیم بیاییم.»
خواستند به نحوی هوشمندانه آدرس منزلمان را بگیرند که به نحوی هوشمندانه پیچاندیمشان…یک جورهایی متوجه منظور شوم (خیر؟!)شان شدیم،ولی خودمان را زدیم به آن راه…نه میخواستیم برویم سر قرار و نه اصلا دلمان میخواست بدانیم مسئله چیست!؟و واقعا هم آن روزها وقت نداشتیم…حدودا تا یک هفته گوشیمان را خاموش کردیم تا نتوانند ارتباط برقرار کنند؛تا اینکه دیروز مجبور شدیم روشنش کنیم.همان روز پیام دادند که «اشتباهی جان،چند روز پیش میخواستم یه مسئله ای رو بهت بگم که گوشیت خاموش بود،داداشم قصد ازدواج داره و اینا(دیدین درست حدس زده بودم؟)…داداشم کارمند نیرو انتظامیه، داره دیپلمشو میگیره(یعنی هنوز نداره!!) ،خونه هم از خودش داره!!»
ما نیز سعی کردیم با آرزوی خوشبختی و اینها سر و تهش را هم بیاوریم…ببینید من چقدر بدبختم؟!(اون آیکونی که داره موهاشو میکشه و اونی که داره سرشو میکوبونه تو دیوار)
مانده ایم که کلا چرا آدم های خاصی اینگونه پیشنهادهای بی شرمانه میدهند به ما؟! یکی از هیزی دارد میترکد,یکی با وجود تمام شرایط خوبش عین چی سیگار میکشد و دارد میترکد از اعتیاد،این یکی که اصلا گمان نمیکنیم ما را دیده باشد با چه اعتماد به نفسی آمده اند نمیدانیم؟! هرگونه گزینه ی بیسواد،معتاد،تزریقی و کلا داغان را پذیرا میباشیم!
(میخوام غر بزنم،پس لحنمو عوض میکنم) خانوم جان! آقا جان! من هنوز بچم؛من الان وقت عروسک بازیمه،نهایتا وقت گودر بازیمه،وبلاگ بازیمه!! آقا جان من معتادم!انگشتتو بردار،اشتباه گرفتی!! من نصف شبانه روزمو باید چت کنم و پی اینترنت بازیم باشم،نصف دیگه شم پی درس و مشقم!!
دلم میخواد در برابر اونایی که اجازه پیشنهاد بی شرمانه دادنو میدن به خودشون هرچی شخصیت مخصیته بذارم کنارو یهو تبدیل به یه آدم دیگه شم: یهو دستمو تا مچ بکنم تو دماغم،همزمان مدادمو بذارم تو گوشم و یه جوراب بوگندو پام کنم و با ناخونایی که دو ساله نگرفتمشون سرمو به شدت بخارونم!!یه دو سه ماهی هم مسواک نزده باشم و در همون حال که پوست تخمه لای دندونام گیر کرده،تو هر جملم از 4 تا فحش بد استفاده کنم،تا پشیمون شن از هرچی نظر خیر!!! به ناموس مردمه!!
*آرزوی موفقیت برای همه علوم پایه ای ها.
**این همه گفتم دلم برای دانشگاه تنگ شده و اینا هفته ی اولشو نرفتم!!:دی 2-3 روزی که سفر بودم،ولی یه روز از اول هفته،یه روزم از آخر هفته که خونه بودمم تا لنگ ظهر خوابیدم!! کلا نمیدونم چی کار کنم با این ساعت فیزیولوژیک به هم ریخته؟! من این همه مدت تا صبح بیدار بودم و تازه از 6 صبح تا لنگ ظهر خوابیدم،حالا چطوری باید 6-7 صبح بیدار شم و برم سر کلاس؟شما بگین! البته عادت دارم به سر کلاس خوابیدن ولی همون بیدار شدن اولیه از خواب خیلی برام سخته!
از شنبه قول میدم برم سر کلاس(اگه خواب نمونم)
***پیش به سوی علوم پایه…کمک کنین اینترنتو کمترش کنم.
****این روزا خیلی شعرای گروسو میخونم،یه کتاب دزدی با امضای خودش تو کتابخونمه،خوشحالم…
تورم را
از تمام دریاها جمع می کنم
ماهی ها
زیباتر از شعرهای من اند
مسیر خانه ات را
از حافظه ی کفش هایم پاک کرده ام
غمگین نباش!
خودت هم می دانی
همیشه عکس تکی تو زیباتر بود
زیبایی تو و خستگی این دیوار
که به هر حال به من تکیه داده است
…………….
رنگ های رفته ی دنیا _ گروس عبدالملکیان
سلام
کلاس ما تو دبیرستان یه کلاس حدود 30 نفره بود؛ نه استعداد درخشان بودیم،نه نخبه و نمونه و نه غیر انتفاعی با دبیرای خاص؛مدرسه مون یه مدرسه ی عادی بود.
تو این کلاس حدود 30 نفره، سه نفر بودیم که نسبت به بقیه درسمون بهتر بود و معدل بالاهای کلاسو تشکیل می دادیم: من،میترا و سحر.
با میترا دبستان هم همکلاسی بودم،ولی دوران راهنمایی مدرسه هامون متفاوت بود و باز از اول دبیرستان دوباره همکلاسی شدیم…با سحر هم از سال دوم همکلاسی شدیم.
طی تمام دوران تحصیلم (منهای دبستان که 20 میگرفتن ملت) هیچ وقت شاگرد اول کلاس نبودم،به جز سال سوم دبیرستان که اونم به این خاطر که قرار بود معدل تو کنکور تاثیر داشته باشه.
سال سوم یکی از بهترین سالای تحصیل بود برای همه کلاس…
میترا و سحر خیلی بچه های درسخون و ساعی ای بودن؛ از همون زبان دبستان یادمه میترا همیشه درس میخوند و بچه های کلاس هم هر مشکلی داشتن از اون می پرسیدن؛ سحر هم همینطور خیلی درسخون و تلاشگر بود… جفتشونم دخترای خیلی خیلی خوبی بودن،اصلا اینطور نبود که مغرور باشن یا بخوان بخاطر یه تمرین سر بچه ها منت بذارن…واقعا حوصله و تلاششونو تحسین میکنم.
من ولی آدم درسخونی نبودم،درسم خوب بودا ولی هیچ وقت نمیخوندم،تنبلی میکردم، به ندرت تمرینامو حل میکردم،برای امتحانا فقط تو ساعتای تفریح قبلش درس میخوندم؛ردیف آخر و کنج کلاس(دقیقا دورترین فاصله نسبت به دبیر) جای من بود،مسیر رو هم طوری صعب العبور طراحی کرده بودم که هیچ معلمی نمیتونست برسه روی سرم!! سر کلاس کتاب غیر میخوندم،میخوابیدم به میزان کافی، و البته اگر حوصله ای بود به درس هم گوش میدادم؛ اون زمان هم که درسا مث الان نبود که اگه گوش بدی بازم نمیفهمی،درسا ساده بودن،یه کوچولو هم که تمرکز میکردم فوری میرفت تو مخم و نیاز بیشتری هم به درس خوندن نبود!
با این حساب بعد یه مدت،دبیرامون میشناختتم و پیششون لو میرفتم که یه مقدار بچه زرنگم!(تف به ریا!!)
ساعتای ریاضی که میشد برای حل کردن تمرینا اصولا بچه هایی که قوی تر بودن،میرفتن پای تخته سیاه(یادش بخیر گچ بازی!!) و تمرینا رو برای بقیه مینوشتن تا اشکالا رفع شه… دبیرمونم از سال اول باهامون بود و دیگه بعد سه سال همه رو میشناخت… وقتی که همش میترا و سحر میرفتن تمرینا رو مینوشتن،بچه های دیگه یه مقدار شیطنت میکردن و میگفتن: «خانوم، این اشتباهی چرا نمیاد بنویسه؟! خیلی درسش خوبه ها!!» ایشونم که حسابی منو شناخته بودن (با حالت قطع امید کرده) گفتن: «با این اشتباهی کار نداشته باشین،میدونم خوبه ولی مطمئن باشین این تنبل از جاش تکون نمیخوره»
باور کنین اگه چیزی رو یاد داشتم دریغ نمیکردما،ولی واقعا تمرین حل کردن برام سخت بود!!خوب وقتی فرداش میشه از روی دفتر بقیه یا تخته کپی کرد،من چرا باید به خودم زحمت میدادم؟!(آیکون یه آدم مفت خور انگل!!)
خوب منحرف نشیم از بحث اصلی… به پیش دانشگاهی که رسیدیم یه مقدار دور شدیم از هم؛ سحر یه مرکز دیگه رفت،میترا هم درسته تو همون مرکزی که من بودم،بود ولی کلاسامون متفاوت بود…ما طبقه سوم بودیم و میترا اینا طبقه چهارم،ولی همیشه ساعتای تفریح با هم بودیم… سال کنکور بود و این بار واقعا درس خوندن.
کنکور دادیم و نتیجه ها اومد…رتبه ی من از همه شون بهتر شده بود؛درسته هم سحر،هم میترا خیلی تلاش کردن ولی رتبه هاشون اونی نشد که باید می شد.
من به لطف بومی سازی پزشکی همینجا قبول شدم و اون دو تا موندن پشت کنکور… سال دوم، سحر دندونپزشکی یکی از شهرای شمالی(نه اینجا) قبول شد…
تو این سال خیلی اتفاقا برای میترا افتاد که بدترینش فوت پدرش بود که با وجود تموم این مشکلات خیلی خوب تونست خودشو جمع و جور کنه و با وجودی که رتبش خیلی بهتر از سال قبلش شده بود ولی بازم به سه تا رشته ی تاپ نرسید و دوباره موند پشت کنکور…به نظر من خیلی اراده میخواد که یه نفر، 3سال بشینه پشت کنکور و همون درسایی که دو سال قبل خونده رو دوباره بخونه؛ من همون یه سالشم داشت کلافم میکرد و اگه بهم خوش نمیگذشت،مسلما همون قدرم نمیخوندم…
میترا هم امسال بالاخره نتیجه تلاش و صبرشو دید و یه رشته خوب قبول شد: داروسازی یکی دیگه از شهرای شمالی.(دارم فک میکنم،مگه چند تا شهر تو شمال داروسازی داره که من مثلا اسمشو نمیگم؟! تا جایی که یادمه،فقط همون یه شهر داشت!)
اینم از قصه ی ما،بالاخره هر سه تامون تونستیم تا حدودی به اهدافمون برسیم،حالا یه ذره زودتر دیرتر… تنوعمونم خوب شد،هم پزشکی داریم،هم دندونپزشکی و هم داروسازی… هر سه تامونم پابند شمال شدیم،ولی هر کدوم تو یه شهر! احتمالا اگه به جای 3 نفر،4 نفر بودیم،نفر چهارممون باید دانشگاه گیلان قبول میشد که همه شمالو پوشش بدیم!!
و با اینکه هر کدوممون تو یه سال مختلف وارد دانشگاه شدیم،ولی همزمان فارغ التحصیل میشیم(اون آیکونه که داره موهاشو میکشه!) من باید 7 سال درس بخونم،سحر 6 سال و میترا 5 سال(اگه اشتباه گفتم تصحیحش کنین لطفا)
سحر بعد 6 سال یه دندونپزشکه،میترا هم میتونه بعد درسش جذب بازار کار شه(هرچند میدونم اونا هم مشکلات خاص خودشونو دارن) ولی من بعد 7 سال تازه یک پزشک عمومی خواهم بود که از نظر جامعه کشکی بیشتر نیست و معادل فوق دیپلم میباشد!!(آیکون گریه) و باید کلی خودمو بکشم تا شاید یه تخصصی قبول شم تا منو دکتر حساب کنن…اِ اِ امروز تو چشم نیگا میکنه طرف و میگه پزشکای عمومی که هیچی حالی شون نمیشه!!حد اقل مراعات حال منو میکردی!!
ولی با این وجود خوشحالم که خودم راهمو انتخاب کردم و مطمئنم به ادامه ی این مسیر هرچند سخت،مطمئنم که هدفمو اشتباه انتخاب نکردم و به قول دکتر امیر، همچنان معتقدم:
«پزشکی دنیای دیگری ست»
آها نوشت: اینو یادم رفته بود قبلا بگم: ازونجایی که در وردپرس امکان درج نظر خصوصی وجود نداره و تاییدی کردن نظرات رو هم نمی پسندم،پس اگه حرف در گوشی ای داشتین،میتونین تو اون یکی وبلاگ بلاگفاییم از اگر بذارین… متشکرم.
*عیدتونم مبارک با تاخیر.
سلام
راستشو بخواین قبل اینکه بیام دانشگاه فکر میکردم دانشگاه مثل مدرسه نیست که بلند شی اول مهر بیای سر کلاس و مثلا فک میکردم تو دانشگاه، یه ماه از مهر رفته میان سر کلاس…
الان ولی می بینم نه تنها اول مهر،بلکه 10 روز زودتر از اون هم،همه ی بچه ها در یک حرکت دسته جمعی و متحدانه داریم میریم سر کلاس!!
ترم اولی هم نیستیم که بگین دارین ترمک بازی درمیارین و اینا!! در واقع بین این 5 ترم که اومد و رفت و داره میاد،سال اولمون سالی بود که دیرتر از بقیه سالا رفتیم سر کلاس(طوری گفتم انگار داره 10 ساله دانشگاه میریم!!:دی) اونم بواسطه اومدن نتایج و ثبت نام و اینا بود که 31 شهریور رفتیم!!
سال دوم 21 شهریور، اکثر بچه ها سر کلاس حاضر بودن (البته من تا 2-3 روزی مقاومت کردم و نرفتم!) و الانم که داریم سال سومی میشیم،میخواستیم 20م بریم که به لطف سال همت مضاعف و کار مضاعف،یه روز به تعطیلیا اضافه شد و برنامه هامون برای شکستن رکورد سال قبل به هم خورد…اه… (آیکون بچه سوسولا)
البته من ممکنه یه سفری پیش بیاد برام و نتونم یه هفته اولو برم،ولی بازم هیچ تغییری تو برنامه کلاس ایجاد نمیشه…
24م و 25م هم این همایش کمیته های تفریحات شبکه همکار شمال داره اینجا برگزار میشه که اصلا به من چه؟!
در هر صورت اینا رو گفتم که بگم این دشمنان ملت و رسانه های خارجی وابسته به اسرائیل و امریکا و انگلیس و اینا که دارن میگن «نسل دانشجوی ایرانی داره منقرض میشه و همه فرار مغزها میشن و اینجا کسی درس نمیخونه و شور علمی وجود نداره» غلط کردن!! و همه شون از دم دارن اشتباه میکنن… ما رو ببینین که چطور عشق علم و درس داره 10 روز مونده به مهر،میکشونتمون سمت دانشگاه!!
مدیونین اگه فک کنین ما همون اطفال گریزپای فراری از مکتب میباشیم که وقت وقتش تو رختخواب موندنو به کلاس رفتن ترجیح میدیم و استادا اصولا باهامون قهر میکنن،بس که اذیتشون میکنیم!… به قول یکی از همکلاسیامون اینکه بچه های ما انقد زود میان دانشگاه،بخاطر درس نیست،بخاطر اینه که همشون عاشقن و طاقت دوری معشوقو ندارن !!! بله و اینا!!
با اینکه تا چند روز پیش داشتم میگفتم دلم میخواد زودتر شروع شه و چه میدونم در حسرت فردای تو و … اینا الان اصلا دلم نمیخواد شروع شه! دلم نمیخواد دوباره با بعضی چیزا روبرو شم… ته دلم یه چیزی هی داره میجوشه! یه جوریه،یه حس خاص! هرچند:
این بار دیگر نمی پایم مسیر را برای خالی بودن از تو… دیگر بودن و نبودنت فرقی نخواهد داشت به حال من… دیگر تغییر مسیر نمیدهم با دیدنت… دیگر نمیترسم از قدم زدن در راهروهایی که امکان روبرو شدن با تو وجود دارد… دیگر خود را با کتابهایم مشغول نخواهم کرد برای ندیدن تو…ما غریبه ای بیش نیستیم با هم…هیچگاه آشنا نبودیم…نمیگویم تمام شد،چون چیزی شروع نشد که تمام شود:
«ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست/ هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام»
هه هه!! با اکراه نوشتم این کلمه ی معشوق را!! اعتراف میکنم در حضور شما: «من هیچگاه عاشق نشده ام»…
*امشب جوابای نهایی کنکور اومد… یه حس بدی دارم،احتمالا هر سال،این موقع حس بدی خواهم داشت…خودمو میزنم به اون راه…
**خیلی خوشحالم که یکی از دوستام بالاخره بعد از 3 سال پشت کنکور موندن،نتیجه ی تلاششو دید و داروسازی قبول شد… موفق باشه
بعدنوشت: یک ماهِ جی پی آر اسم تموم شد و قصدی هم برای تمدیدش ندارم،در هر صورت یه مقدار باید به درس و مشقمونم برسیم…از اینترنت ذغالی استفاده خواهم کرد،البته فعلا جی پی آقا داداشم هست!… البته ایرانسل ظاهرا یه سرویسی هم داره مخصوص شبها و آخر هفته ها!! فک کنم برای مرحله اول ترک به درد بخوره!! نظر شما چیه؟
این نکات را یادمان رفت در پست قبل بگوییم،و جهت شفاف سازی افکار عمومی اینجا بیانشان میکنیم:
*شب بیست و یکم که هیچی!! ولی شب نوزدهم و بیست و سوم خیلی تو فاز معنوی و اینا بودم؛اونجا هم به یاد همه رفقای وبلاگی بودم و تا جایی که یادم بود هم اسمتونم ذکر کردم پیش خدا؛ یهو دیدم دارم واسه یه سری اسم مستعار و مجازی دعا میکنم!!!! دیگه اگه خدا نشناختتتون تقصیر من نیستا!!!تشابه اسمی داشتین لابد!!!!:دی
علوم پایه ای ها نیز فراموش نشدند:علی الخصوص متین و مدیسا را مخصوص به یادشان بودیم؛خیالتون راحت اصلا نخونده هم برین سر جلسه حله!!
بعضیا هم که اسمشون تو هر دعایی به مقدار فراوون بود(یا مغیث من لا غیاث له!!!) و خواه ناخواه میومدن تو یادت و مجبور بودی واسشون دعا کنی!!
بعضیای خاص هم که هرجا رسیدیم به امام رضا،یه میس کال مهمونشون کردیم!!! اون میس کالا واسه اون موقع بوده!! نگی اشتباهی بی معرفته به یادمون نیست!!
** درسته میگن نباید زمان تعیین کنی و ازین حرفا؛ولی خیالتون راحت بنده تا 5 سال آینده قصد ازدواج مزدواج و اینا ندارم!گفته باشم!! آرزوی خوشبختی رو نگه دارین واسه بعد!!
البته میگن واسه قبولی تو تخصص به شوهر نیازه ها!!:دی واسه طرح رفتن هم که به درد میخوره!! یادم باشه قبل از پایان تحصیلات یه اقدامی بکنم!!
چند وقت پیش که ثبت نام عمره دانشجویی رو انجام میدادن و فقط پسرا یا خانومای متاهلو می بردن،با یکی از دوستان میگفتیم که بریم اطلاعیه بزنیم واسه شوهر!! احتمالا قبل تخصص و طرح هم یه همچین کاری رو باید انجام بدیم!!
*** عذر دکتر آرمان هم پذیرفته شد: اینجا خونه ی جدیدشونه.
**** قدرت خدا رو میبینی؟ نمیتونی بری تو بخش مدیریت وبلاگ خودت!!خدایا من چی بگم؟
جی میلمون که بسته بود؛یاهومیلمون که به زور میومد؛دیگه وردپرس چرا؟! امان ازین سرویسای اجنبی!!
***** پروفایل یاهومونم فعلا به رحمت خدا بردوندیم تا بعدا راجع بهش تصمیم قطعیو بگیریم؛اونجا نوشتن یه مشکلی داشت که دیگه تحملش سخت بود برام(دلایل کاملا شخصی وگرنه پروفایل یاهورو به همتون توصیه میکنم،از فیس بوک بهتره،شخصی تره)؛ شاید کوچ(گریز) به یه پروفایل دیگه،شایدم…. حالا ببینیم چی پیش میاد!
****** میبخشید مناسبت بعدی که قراره جی میل و بقیه نیازای اساسی ما بسته شه دقیقا کیه؟ که از الان واسش برنامه ریزی کنیم، از خونه بزنیم بیرون زیاد عصبی نشیم؟! 13 آبانه یا زودتر؟
ببین چقد قانع شدیم !!دیگه نمیگیم نبند،نمیگیم فیلتر نکن!!میگیم تاریخشو مشخص کن!!
******* و آخر اینکه ملتمس دعاییم؛فردا امتحان زبان دارم و تا الان فقط یه درسو نیم خوندم،بقیش مونده!! من تا لحظه مرگ،شب امتحانی خواهم بود و هیچگاه اصلاح نخواهم شد!! فقط امیدوارم نیفتم.
و نکته آخر: ازونجایی که این پست،بعدنوشت پست قبلیه و پست قبلی هم جدید،پس نظرا شو می بندم تا گمراه نشین…متشکر.
سلام،خوبین شما؟ عبادتتاتون قبول…دیگه ماه رمضون داره به آخرش نزدیک میشه… شبای قدرم که تموم شد و تقدیر این سال ما نوشته شد؛ ایشالا که جز خیر نوشته نشده باشه..
برای مراسم شب احیای بیست و یکم ازونجایی که وصف مراسم شب نوزدهمو شنیده بودیم،من و ملیحه جان تصمیم گرفتیم که بریم تو مراسم دانشگاه شرکت کنیم.
وقتی رسیدیم دانشگاه،دیدیم علاوه بر داخل مسجد،تو محوطه ی جلوی مسجدم فرش انداختن… یه عده میرن داخل مسجد،یه عده هم بیرون میشینن… ما هم گفتیم چون میخوایم خلوت کنیم (با خدا!!!) یه جایی دور از جمعیت تک باشیم و رفتیم اون ته مه ها روی چمنا نشستیم… آخه یکی نیست بهمون بگه آدمای عاقل! رو چمنای دانشگاه،اونم نه یه نفری،بلکه دو نفری،جای خلوت با خداست؟! نه شما بگین!!
حالا ما هم چند روزه همدیگه رو ندیدیم،گفتیم تا قبل از شروع مراسم که بیکاریم یه مقدار صحبت کنیم و اینا…
یه کم که گفتیم و روم به دیوار خندیدیم(شب شهادت!! باور کنین نادمم!) گفتیم زشته! مثلا اومدیم مراسم دعا!! بیا یه کم دعا بخونیم..
شروع کردیم به خوندن دعای مجیر؛در چه شرایطی؟! : من نشستم،ملیحه هم سرشو گذاشته رو پای من و دراز کشیده،با گوشیش نور می ندازه رو مفاتیح و یه صفحه من میخونم یه صفحه اون… حالا عدل تو این دعای مجیر اسم هرچی پدر و برادر و دوست و آشناست جَمعه!!هی میخونیم هی خاطرات مشترک زنده میشن،هی بخند حالا!! پدرمون در اومد تا دعا تموم شه!
بعدش دیگه نادم شدیم؛مراسم که شروع شد گفتیم دیگه با هم حرف نزنیم و بریم تو فاز معنوی و اینا!!
آقا!! مداح مراسم یه صدایی داشت! یه صدایی داشت در حد داریوش!!! یعنی مخصوصا یه جاهای خاصی که می رسید، انگار خود داریوش اومده اینجا داره نوحه و دعا میخونه!!دیگه وسط مراسم میخواستم بلند شم برم پیشنهاد آهنگ درخواستی بدم،بگم این آهنگ پست قبلیو بخونه واسمون،فیض ببریم…
این دخانیات لامصب عجب صدای دورگه ای میده ها!! نمیخوام تهمت بزنم به یارو؛من قیافشم حتی ندیدم ولی صداش خیلی دورگه بود!! اونوقت هی میگن مواد مخدر بده!!کی گفته؟! خیلی هم خوبه!!:دی
اول که داشتیم میرفتیم دانشگاه با خودمون گفته بودیم که مراسم که تموم شه بلند میشیم میریم خونه هامون،حالا هر وقت که باشه؛ دیگه شبو نمی مونیم.ولی ببینین چی شد؟
از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون؟ من و ملیحه جفتمون معتادیم!! اعتیادمونم اینترنته! من برای اتصال به اینترنت از سرویس جی پی آر اس ایرانسل استفاده میکنم،به شما هم توصیه ش میکنم(ایرانسل بیاد هزینه تبلیغاتو پرداخت کنه!) ولی با گوشی ملیحه راحتتر بود متصل شدن و علی الخصوص استفاده از مسنجر! ملیحه سیمکارتشو در آورد و سیم منو انداخت تو گوشیش و مشغول تدخین شدیم!! یهو دیدیم سیمکارت خودش که رو پاش بوده نیست!! حالا هی بگرد،هی بگرد!! مگه پیدا میشه تو اون تاریکی و بین اون همه چمن؟! هی با خودمون میگیم وسط مراسم دیگه سیمکارت عوض کردن و اینترنت بازی تون چی بود؟ خدا زد از کمرمون این شکلی!! بله دیگه هرچی گشتیم پیدا نشد!! گفتیم پس تا صبح میمونیم که هوا روشن شه و شاید پیداش کنیم!
حالا شب کجا میمونیم؟! داخل دانشگاه خوابگاه جماعت xy ماست که برای این طرح ضیافت و اینا دادنش به دخترا!! رفقای ما هم بودن و از قبل دعوتمون کرده بودن؛گفتیم میریم همون جا دیگه!چاره ای نیست!
دیگه تو عمرمون خوابگاه پسرا نرفته بودیم که به مرحمت این سیمکارته این یه موردم نصیبمون شد! بوی نرینگی می آمد آنجا!! دانشگاه خارج شهره و ایضا خوابگاهِ داخلش!! یه مقداری که رفته بودم تو محوطش هوا بخورم و اینا،صدای هرچی جک و جونوری رو شنیدم… صبح که هوا روشن شد دیدیم یه گاوداری اون اطرافه!!
البته محوطه ش خیلی به نسبت خوابگاهای داخل شهر بهتره ها!! خوشم اومد از محوطه ش؛صفایی داشت!! منم اگه شب امتحان اینجا بودم،تا صبح بیدار می موندم دیگه!!
بالاخره صبح شد و هوا هم روشن شد و بازم سیمکارته پیدا نشد!! ببین خدا چه شکلی میخواد ما رو به راه راست هدایت کنه!!؟
*آقای دکتر آرمان این رسمش نبود!! یعنی چی که این وبلاگ حذف شده؟!یعنی چی که:
«The authors have deleted this blog. The content is no longer available.«
لااقلش این بود که یه خداحافظی خشک و خالی میکردی!! فک کردی وبلاگت واسه خودته که شب بخوابی صبح بیدار شی حذفش کنی؟! آیکون عصبانی!! خیلی عصبانی!! حداقل خبر خوب شدن پاتو میدادی!! اصلنم قهرم!!!
** داشتم با خودم فک میکردم که پارسال شب قدر چی کار کردم؟یادم اومد که تا اذون صبح تو مسنجر در حال چت بودم!!
خدا رو شکر،صد هزار مرتبه شکر که شب بیست و سوم، اینترنتم به دلایل نامعلومی قطع بود!
*** دارم فک میکنم چقد نه گفتن سخته؛ مخصوصا به بعضی پیشنهادا…: شرایط خیلی خوبی داشت،اختلاف سنی مونم مناسب بود،اونم پزشکی میخوند و ازین نظر مشکلی نداشتیم ولی خیلی دنیای دوری داریم از هم و میدونم اختلاف عقیده داریم،خیلی! حتی فرصت بیشتر آشنا شدن هم بهش ندادم؛من که میدونم جواب نهاییم چیه چرا باید یه مدت فکر خودم و خودشو مشغول کنم؟وقتی میدونم منطقم میگه نه،چرا باید کارو به جایی برسونم که احساسم درگیر شه و بخواد برام تصمیم بگیره؟
جدیدا فهمیدم از طریق همکلاسی و هم گروهی بیمارستانش میتونم تحقیقاتمو راجع بهش کامل کنم،ولی بازم به خودم این فرصتو نمیدم! نمیخوام که بیش ازین درگیرش شم! فقط یه چیزی ذهنمو مشغول میکنه،اونم اینه که کار درستی کردم که حتی این فرصتو به خودم ندادم که بیشتر بشناسمش یا نه؟شاید اگه این فرصت پیش میومد خودشم پشیمون می شد و به این نتیجه میرسید که من اونی که فکر میکنه نیستم…شاید…
امیدوارم پشیمون نشم.


