پرش به محتوا

درباره من

وقتی دنیا اومدم 12 سال از انقلاب گذشته بود ؛ جنگ هم دو سال بود که تموم شده بود؛ دقیقا تو اولین سالگرد فوت امام دنیا اومدم: 14 خرداد 69.. تاریخ تولدمو خیلی دوست دارم… من فرزند انقلابم؛ بچه ی جنگم.
اهل گرگانم؛ همه ی عمرمو اینجا گذروندم؛ولی به قول شاعر: «من شمال زاده شدم / اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام»
تو رویاهام هزار تا شغل عوض کردم تا رسیدم به اینجا:میخواستم بازیگر شم؛بعدش کارگردان شم؛ نوازنده باشم… بعدا خواستم شاعر شم؛ نویسنده شم؛ شاعریو همون موقع بوسیدم گذاشتم کنار؛به خودم قول دادم که دیگه شعر نگم،فقط بخونم!… بعدش خواستم تاریخ دان شم یا فیلسوف؛ عشق ادبیاتم رهام نمیکرد؛ ولی بازم بوسیدمشون… از تاریخ متنفر شدم،تاریخی که مردم عادی جامعه رو ندیده میگیره،تاریخی که سربازاش برای هدف یه پادشاه میمیرن؛ دیگه بهش نگاهم نکردم،گذاشتم تاریخ خاطره ی تمام کتابایی که تو دوره ی کودکی و نوجوونی خوندم باشه،خاطره ی کتابخونه ی مدرسه راهنمایی…. بعدش میخواستم کشاورز باشم،یه زندگی آروم داشته باشم… ولی دیدم من برای زندگی آروم آفریده نشدم، زندگی بی دغدغه کار من نیست؛ راهشو پیدا کردم؛راهش پزشکی بود… دوس دارم این راهو…
دبستانی بودیم؛ چیز زیادی یادم نمیاد،فقط یه سری خاطرات مبهم یادمه: بوسنی هرزگوین جنگ بود،صدای فریاد مردم،ضجه، گریه… هیچ وقت از یادم نمیره…راستی یادم رفت تو این مرحله عمرم دلم میخواست خبرنگار باشم و اونجا میبودم… هر روز یه گوشه ی دنیا جنگ بود: از افغانستان صدای جنگ میومد؛ لبنان ؛ فلسطین؛ عراق؛ آفریقا، نمیدونستم «آپارتاید» چیه؟ نمیتونستم بفهمم چرا یه نفر فقط بخاطر رنگ پوستش باید بمیره؟نمیتونستم بفهمم چرا باید آدما بخاطر اختلاف عقیده کشته شن؟
ولی حالا میدونم که باید جنگید؛باید مبارزه کرد؛ دفاع کرد…..
نوشتنو دوست دارم، خوندنو بیشتر… راه مبارزه با تاریخو پیدا کردم: نمیخوام مردم عادیو ندیده بگیرم،زندگی جریان داره بین تموم کارای روزمره مردم اطرافم؛ همینه که منو جذب دنیای وبلاگ میکنه… خوندن روزانه های مردمان هم قرنم و نوشتن برای ماندن.
دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را… ای رند مانده بر دوراهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ای!

3 دیدگاه

نوشتن دیدگاه
  1. هدیه / اکتبر 8 2010 19:39

    kheyli neveshtehat bahal bud.
    khaste nabashi 2ki joon!11
    _________________________
    لطف داری شما:) ممنون

  2. مداد گلی / اکتبر 13 2010 23:46

    «در باره ی من» ات چه اشنا بود رفیق… اتگار که 23 سالی بشود که می شناسمش.
    راستی این چند خط اخر… حرفش را نزنیم بهتر است. خوب می فهمیمش.
    _____________________________________________
    موجبات افتخار ماست نزدیکی به شما…چه خوب که میفهمیدش…

  3. روزگار لامروت / نوامبر 1 2010 09:33

    سلام لطفا به منم سر بزنید بد نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.