در راستای مجموعه حرکات انتحاری مان:
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد!
ما دیگر نمی خواهیم دکتر اشتباهی باشیم!! پیش به سوی یک پزشک واقعی شدن!
آدرس وبلاگ بعدی را نیز به زودی و یا به دیری به اطلاعتان خواهیم رساند.
هنوز تصمیمی برای نام جدید خود اتخاذ ننموده ایم… ابتدا خواستیم با نام قبلی خود خداحافظی کنیم و بعد انتخاب نام جدید و مکان جدید…
خداحافظ دکتر اشتباهیِ من … کودکِ یک و نیم ساله ی آواره ی من که تا کنون سه منزل عوض کرده ای… اینجا آرامگاه توست کودکم… آسوده بخواب… دوستت دارم…
شرمنده از فیلتر بودن وردپرس… روزهای خوبی رو داشتم اینجا… حتی اگه سخت بود،اگه بد بود بازم راضی ام. شکر.
و خیلی خیلی خیلی بی نهایت متشکرم از شما که این مدت منو خوندید… خواننده های خاموش و روشن همگی… دوستون دارم
فالِ مان هرچه باشد
- باشد!
حالِ مان را دریاب
خیال کن حافظ را گشوده ای و می خوانی:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
یا
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
چه فرق؟
فال نخوانده ی تو
- منم
«محمدعلی بهمنی – چتر برای چه؟ خیال که خیس نمی شود»
پ.ن : فقط سه روز… فقط سه روز تا… تا… علوم پایه… فقط سه روز تا علوم پایه…
سلام
من باورم نمی شه! اینجا داره برف میاد!! عجیبه!!
این شبا مثلا سعی میکنم زود بخوابم که صبح زود بیدار شم (تاکید میکنم مثلا). از ساعت 11:30 ، 12 تصمیم به خواب میگیرم، بعد ساعت 3 می خوابم!! ازون طرفم صبح زود ساعت 11 از خواب بیدار میشم!! ببینین من چقد تصمیماتم راسخه!!
به عنوان مثال دیشب اومدم ساعت 12 بخوابم، گفتم برای اینکه چشام سنگین شه قبلش چند صفحه ای از «جنگ و صلح» رو بخونم، چند صفحه م شد 100 و خواب نیومد! به زور رفتم خودمو بزنم به خواب، دیدم هرکاری کردم نمیشه! یهو نمیدونم ذهنم از کجا رسید به کلوب! ویرم گرفت که نصف شبی برم خودمو ازین جامعه ی مجازی روزهای جوانی حذف کنم کلا!! هیییییی یادش بخیر! چه روزای باشکوهی رو توش گذرونده بودیم!![]()
اول رفتم خودمو حذفیدم، بعد رفتم سمتِ مرور خاطرات… کلوبِ دانشگاه… اون زمانی که ما بودیم توش، چه برو بیایی داشت!! ورودی ما اومد شلوغش کرد، رفت…
اون صفحه های بحثای خودمونو باز کردم
، آی خندیدم! آی خندیدم!!
ینی یه نظر میخوندم، دورِ اتاق چرخ میزدم، میخندیدم!! نمیتونستم نصف شبی بلندم بخندم!![]()
مربوط میشد به ترم 1و 2ی ما حدودا… واقعا آدم چقد تغییر میکنه ها!! چقد خوبه هر چند وقت یه بار یاد این گذشته ی نزدیک بیفتی… دِ بخاطر همیناس که این ترمکای گوگولی رو می بینم دلم میسوزه:(( خو یاد خودمون میفتم!
نمی دونستم وقتی خودمو حذف کنم، هرچی نظر دادم و در افشانی کردم هم حذف میشه که!!
( الان بحثا حلقه ی مفقوده دارن!
اومممممممم دیگه اینکه کمتر از یه ماه دیگه علوم پایه داریم… تو این 10 روز بعد تموم شدن امتحانا جسته گریخته یه نگاهی به تستا انداختم، ولی واسه همدردی با بچه هایی که امتحاناشون دیرتر تموم میشد، هنوز جدی جدی شروع نکردم (سطح فداکاری رو داشته باشید!!) اگه خدا بخواد از شنبه شروع میکنم. تو این مدت «سال بلوا» رو تموم کردم، جلد اول «جنگ و صلح» هم داره تموم میشه، «پاییزِ پدرسالار» رو هم تا وسطاش خوندم، گذاشتم یه مقدار وقفه بیفته، بقیه شو بعدا بخونم.
نکته ی دیگه ای که باید خدمتتون عرض کنم اینه: یادتونه اول ترم کلی ازون آقای استاد پاتولوژی تعریف کردم؟!؟ هرچی تعریف کردمو پس میگیرم!! من تو این 5 ترم، استادی که بخواد تا این حد بچه ها رو اذیت کنه ندیده بودم!! نه به اون خنده ها و جوک گفتنای سر کلاسش، نه به رفتار الانش!!![]()
+ می دانستم این قوم آن گونه عادل نیستند
آن گونه مهربان نیستند
که ما را بکشند
پرندگان و رویاهایمان را می کشند
اما نمی دانستم
تو نیز از این طایفه ای!
«علی محمد مودب – مرده های حرفه ای»
سلام
امروز تقریبا امتحانامون تموم شد. تاکید میکنم «تقریبا»! چون هنوز دو تای دیگه مونده: یکی پاتوی عملی، یکی هم یه درس عمومی.
خودمونیما! کلی غرغر میکنیم واسه درسای عمومی، بعد وقتی که تموم میشن، باز یه واحد عمومی اختیاری هم که میاد میریم برش میداریم!! خداییش ولی چه استاد باحالی بود! ماشالا قدرت درک بالایی داشت! اصن هم عقده ای نبود!
طبق روال ترمای قبل، بعد تموم شدن امتحانا رفتم کتابفروشی… یعنی تنها چیزی که میتونه بعد یه مشت امتحان مزخرف خستگی مو در کنه کتاب خریدنه! (البته این مسئله چیزی از ارزشهای اینترنت کم نمیکنه! :دی)
چند تا کتاب خریدم: «پاییز پدر سالار» ِ «مارکزِ عزیز» ؛ «مرشد و مارگریتا» برای خواهر جانم؛ خداحافظ گری کوپر؛ عقاید یک دلقک و یه کتاب دیگه هم از عرفان نظر آهاری…
چند تا کتاب دیگه هم میخواستم که نداشتن و سفارش دادم بیارن برام، یکیش «تفنگ بازی» ِ «پوریا عالمی» مخصوص متین بانو ، یکی هم «احتمالا گم شده ام» که نمیدونم چرا نداشتتش به علاوه ی یه مقدار شعر…
چند تا کتاب دیگه هم چند وقت پیش خریده بودم که نخوندمشون هنوز: «مادام کاملیا» ، «سالاری ها» ، «خرمگس» (که خیلی وقت بود خریده بودمش) + «سال بلوا»ی عباس معروفی (که مال خواهرمه)، به علاوه ی دوباره یه مقدار شعر…
اصن روحم آرام میگیره میرم تو کتابفروشی… بعد می بینم چقد کتاب هست که من نخوندم کلی غصه می خورم:(… دوست دارم بوی کتابو… من دلم میخواد کتابفروشی بزنم خو!! ![]()
خوب این از کتابا… روز امتحان قبلی مون فهمیدم با مهمانی (و احتمالا انتقالی) یکی از بچه ها موافقت شده… اکرم میخواد برگرده شهرشون… از یه طرف خیلی خوشحالم که داره میره پیش خونوادش ولی از طرف دیگه هی خاطره هام دارن ته دلم وول میخورن… یاد کارت پستالای هفت سین میفتم که رهبری درست کردنش با اکرم بود، یا اون جشن آخری که گرفتیم چقد کمک کرد (هنرمندی بود واسه خودشا!) ، یاد دسته جمعی نهارخوران رفتنامون، عکسای مشترکمون، مراسم هلیم پزونمون؛ تولدِ خوابگاهیش؛ شب امتحان پاتو که جزوه ای که اون نوشته بودو میخوندم…
5 ترم با هم بودن کم نیست برای دلبسته شدن به کسی… 5 ترم کم نیست برای دوست داشتن… ولی حیف که باید بره؛ براش آرزوی موفقیت میکنم؛ اکرم دختر درس خونیه و مطمئنم هرجایی که باشه میتونه موفق باشه و مسلما تو شهر خودشون بیشتر از اینجا… مهم اینه که اون پیش خونوادش راحتتره و خوشی اون یعنی خوشی ما…
میشکا! اکرم داره میاد پیش شما… مواظبش باش که من همین یه اکرمو بیشتر ندارم…
سلام
امتحان داریم این روزا و من هی نوشتنم میاد!! تا الان دو تاشونو دادیم: انگل و جنین.![]()
اُه اُه! امان ازین انگل! اون شعرِ «رسول یونان» بود که میگفت:
» کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد
مثلا ماه
او را به یادت نمی آورد
و گل سرخ
هدیه ای عاشقانه نیست
و ساحل هم
جایی ست صرفا برای قدم زدن
نه گریستن…
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد.»
حکایت من و انگله!!!
: «گربه» می بینم، یاد «توکسوپلاسموز» میفتم؛ «گاو»
می بینم، یاد «تنیا ساجیناتا» میفتم؛ گوسفند می بینم، یاد «فاسیولا هپاتیکا» میفتم؛ حتی «مورچه!!!» می بینم، یاد «دیکروسلیوم دندریتیکوم» میفتم!!! خلاصه دیگه هرچیزی میتونه منو یاد این جک و جونورا و کرم و تک یاخته و حشره و قارچ بندازه!!
جنینم که امروز دادیم، خوب بود. جا داره همین جا از عزیزانِ سال بالایی که سوال برای ما جمع می کنن، تشکرات لازم رو به عمل بیارم!
یعنی این سوالا که ما می خوندیم از ورودیای 82 رسیده بود!!! فک کن!! اینا فارغ التحصیل شدن، هنوز داره خیرشون به ما میرسه!!!
من موندم فقط تو حکمت خدا! تو آفرینش خودم! اصلا انگار نه انگار که تو بدن من، سیستمی به اسم سیستم سمپاتیک وجود داشته باشه!! هیچی! پاراسمپاتیک خالص!!! نمیدونم ملت چه جوری استرسی میشن که من تواناییشو ندارم؟!
آخه دخترِ من! عزیزِ من! اشتباهی جان! تو که فردا امتحان داری، بد نیست یه کوچولو درس بخونی! درس نمیخونی، نخون! حداقل کفِ گودر نباش! آخه تو مسنجر چی میخوای شب امتحانی؟! ها!؟
کلا زندگیم نسبت به دوران قبل امتحانا همچین تغییر خاصی نکرده؛ فقط روزایی که دانشگاه می رفتم مثلا ساعت 7 بیدار می شدم، این روزا تا ساعت 10-11 می خوابم!! از اون ور هم تا نصف شب تو اینترنت چرخ می زنم!!
البته دروغ چرا، از گودر و مسنجرم نزدم ولی فیس بوکو خیلی وقته نرفتم؛ اصلا کل لذت فیس بوک به سر کلاس و با وایرلس دانشگاه رفتنشه!!! :دی این شکلی که حال نمی ده!!!
*عنوان پست، از یکی از اشعار «محمد علی بهمنی»…
آقای پوریا عالمی، چند وقت پیش تو وبلاگشون یه حرفایی زده بودن که من اینجا عینا کپی میکنم.
من هم در این زمینه واقعا بی استعدادم
دیروز حتی نتونستم برم پیش دوستم و یه تسلیت خشک و خالی بهش بگم! شاید بگین چه بی ادب! ولی نخواستم با تسلیت گفتن من ناراحت شه… شاید بخاطر اینه که خودم در اینجور مواقع نمیخوام کسی باشه و بیخودی بهم دلداری بده…
بشونید حرفهای پوریا عالمی رو:
1
من خیلی کارهاست که بلد نیستم. یعنی آن کارها را میدانم و بلدم که باید چه کارشان کنم، ولی بلد نیستم انجامشان دهم. یعنی بلدم به تو توضیح بدهم که باید چه کارش کنی، که کار درست از کار درآید، ولی خودم بلد نیستم. یعنی دست و پایش را ندارم. پایم سست میشود، دستانم همینطوری بین زمین و آسمان میماند که چه کار کند، میگذارمش روی سرم، پشت سرم، گردنم را میگیرد، میآید و با انگشتهای دست دیگر بازی میکند، عینکم را هی میبرد بالاتر، پشت گوشم دنبال چیزی میگردد، روی صورتم میچرخد، چیزهای روی میز را مرتب میکند، دنبال تکه نخی که نیست روی پارچهی لباسم میرود، اینها همه کار دستم است که انجامشان میدهد، چون نمیداند باید چه کند. پاهام هم که گفتم سست میشود.
برای همین است که وقتی میدانم کاری را بلد نیستم، نه دستم میرود که انجامش دهم، نه پایم میرود که نزدیکش شوم. مثلا چه کاری؟ چه کارهایی؟
شاید برای تو ساده باشد، ولی من ماتم میگیرم. اگر کسی برود بیمارستان، اگر مریض شود و در خانه بماند. اگر مادرش، پدرش، عزیزیش بمیرد، یا مدتها در بیمارستان بخوابد. اگر گربهاش مریض شود. اگر پول اجاره خانهاش مانده باشد، اگر خرج خانه و مدرسهی بچهاش مانده باشد، آبرودار هم باشد، فرهنگی باشد، من هم پولی ته جیبم نمانده باشد که بهش قرض بدهم، که کارش را راست و ریس کند، که آبروش نریزد، جلوی زنش، بچهاش، خودش. اگر شوهرش معتاد شده باشد، یا گذاشته باشد و رفته باشد. اگر مادرش فراموشی گرفته باشد، یادش نیاید بچهای داشته مثل او، و من را به جای او صدا بزند. شاید برای تو ساده باشد، ولی من مانم میگیرم. اگر تصادف کرده باشد، چه زده باشد، چه خورده باشد، چه مقصر باشد، چه نباشد، ماتم میگیرم. اگر پدرش به خاطر چک افتاده باشد زندان، یا درآمده باشد هم بلد نیستم چه کار کنم. اگر پای خودش گیر شده باشد هم بلد نیستم. واقعا بلد نیستم…
یعنی بلدم، اما دستم دست دست میکند. پایم این پا و آن پا میکند. باید طولش بدهم که زمان بگذرد، که همه چیز از این وضعیت خارج شود، که وقتی هم را میبینیم من بلد باشم چه کار کنم.
تمام این روزها، هر چقدر هم طول بکشد، ماتم دارم. زل میزنم به اسمش روی صفحهی گوشی و همینطوری به کارهایی که باید بکنم، چه باشد چه نباشد، فکر میکنم. اما دستم… پایم…
2
بعضی آدمها بلدند. خوب هم هست که بلدند. میدوند آن جلو، من میتوانم یک گوشه خودم را پنهان کنم. میدوند و حرف میزنند تند تند، حرفهای ثابتی را که همه میزنند به زبان میآورند، و طرف را آرام میکنند، یا خیال میکنند که آرامش کردهاند.
3
شاید برای همین است که خودم زبان به دندان دارم بیشتر وقتها. چون میدانم من بلد نیستم چه کار کنم، لابد دیگران هم بلد نیستند. برای همین از بیکاری و بیپولیم کسی باخبر نمیشود، اما از کار جدیدم همه باخبرند، از مرگ مادربزرگم هم کسی خبر ندارد، اما از تولد تیامو یک دنیا باخبر شدند، از مرگ مرغ عشق مادرم هم کسی تا به حال خبردار نشده است، اما شعرهای فروغ را برای همه خواندهام و نوشتهام. از مرگ داییم هم کسی خبر نشد، یک روز ظهر خاصیت شیمیایی شدن سالهای جنگ، خودش را به رخ کشید، و او در میدان انقلاب یک گوشه افتاد و… هیچ مدال و نشانی هم همراهش نبود. داییم اینطوری مرد. خب همان موقع بلد نبودم باید چه کار کنم، برای همین هم صداش را درنیاوردم که دوستانم بشنوند، که خدایی نکرده مثل من، ماتم بگیردشان، که بلد باشند باید چه کار کنند، آن حرفهای ثابت را از بر باشند، اما مثل من نتوانند کاری کنند. چون مردد هستند که واقعا این حرفهای ثابت دیگری را آرام میکند، یا خودشان خیال میکنند که دیگری را آرام میکنند.
4
خیلی کارهاست که بلد نیستم اما بلدم.
چند روز پیش به متین گفتم که چرا هرچی اتفاقه باید بذاره عدل موقع امتحانا بیفته؟!
امروز صبح یکی از دوستام پیام داد که داداش یکی از بچه های کلاس فوت کرده!!!!
خیلی بد شد… خیلی…
حالا این آدم کسی بود که تا جا داشت این ترم دست خونده بود… آخرش باید اینجوری می شد… حیف… عدل تو این آخرین روزای فرجه…
عاشق این استاد جنینمونم. امروز که رفتم باهاش صحبت کنم که بعدا ازین یه نفر امتحان بگیرن، فوری قبول کرد و گفت هیچ مشکلی نیست… حتی شماره ی اون همکلاسیمم ازم گرفت تا بهش زنگ بزنه تسلیت بگه…
خدا به خیر بگذرونه با این گیرای آموزش و گروه انگل … بنده خدا هنوز هفت داداششو ندادن باید بلند شه بیاد اینجا سر جلسه، فقط به خاطر یه امضا…
درگیرم!
من هم مثل شاعرانِ عهدِ الف
اسباب عیش خویش را
به وسعتِ سوسوی ستارگان چیده ام.
دنبال هیچ دلیل خاصی نباش
من قانع ام به قصه های خوش باورِ هفت سالگی،
و همین بس است
تا به میهمانیِ ملکوت برگردم.
البته در بازگشت از مسیرِ کوی می فروشان
به هرکسی نخواهم گفت آنجا چه دیده ام.
.
اتفاق عجیب اینجاست،
هر کجا که می روم
تو یک طورهایی همان حدودها دیده می شوی.
بعضی ها به زور حرف ام را باور می کنند،
می پرسند مگر می شود
یک عمر زیر باران زیست و خسته نشد!
.
می شود!
من از همین واژه ی ارزانِ عشق آموخته ام
که اندوهم به خلوت وُ
آوازم آشکارِ آدمی ست.
«انیس آخر همین هفته می آید – سید علی صالحی»
امروز داشتم تو خِرت و پِرتام میگشتم، یهو یاد یه چیزی افتادم:
اسفند پارسال که تو دانشگاه واسه عید، سفره هفت سین انداخته بودیم، بچه ها داشتن واسه ی مراسم کارت پستال درست میکردن. کارت پستالاش این شکلی بود که یه نقاشی داشت داخلش، با دو بیت شعر حافظ به عنوان فال، بعدشم لوله میشد و دورش یه روبانِ خوشگل پیچیده می شد،این عکسِ داخلشه:

بچه ها وقتی داشتن نقاشیای داخلشو می کشیدن، بین 300 تا کارت پستال، عکس دو نفرو به نیت خاص کشیدن، گفتن مثلا این آقای xه، این آقای y … فقط 2 نفر!! اونم همینطوری محض خنده و اینا…
موقعِ مراسم که من رفتم فالمو بردارم، عدل برای من اون کارت آقای x اومد که روش نوشته بود:
» در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع»!!!!
فک کن!!! بین 300 تا کارت، عدل باید این یکی میومد واسه من!! احتمالش میشه 0.33%!!!! حالا بیا جمعش کن!!! یکی مسخره م می کنه، میگه: «اَ اَ اَ اشتباهی خوش به حالت که خوشبخت شدی!!»، اون یکی میگه: «آخییی!! الهی!! چه بدشانسی تو!؟!؟»، اون یکی میگه: «اصن به هم نمیاین!!»، اون یکی میگه: «چقد به هم میاین!؟!؟!»
کلا شده بود سوژه ی خنده این فالِ من!! منم که فالمو خوندم، چون گفتم ممکنه کارت کم بیاد، دوباره لوله ش کردم گذاشتم تو سبدِ کارتا!
گذشت و گذشت و گذشت…. تا اوایلِ این ترم؛ آقای x به شدت به بنده ابراز علاقه نمودند! و فرمودند که دو سال است دارند می میرند از عشقِ ما!! و یه چیزایی با مضمون همون شعر حافظ!!
آقای x راست میگفت: اگه تو کل این دانشگاه کسی بود که من هیچ وقت ندیده باشمش، همین ایشون بود!! هیچ وقت به چِشَم نمیومد،حتی اگه هر ثانیه می دیدمش!!
طبیعتا جواب منم مشخص بود… ما هیچ نقطه ی اشتراکی با هم نداشتیم… نمیدونم ایشون چرا از من خوشش اومده بود!؟؟! شما می دونین؟!؟
تو تموم این مدت، من اصن یادم از اون قضیه ی کارت پستال و فال حافظ و اینا نبود… تا همین امروز که خیلی خیلی اتفاقی یادش افتادم!!
ای کاش نگه میداشتم فالمو… اَه!!!
خلاصه دیگه اگه میخواین سرنوشت سال بعدتونو بدونین، بگین من تو هفت سینِ امسالمون به نیت شما فال بگیرم… 100% تضمینی، همراه با عکس طرف!!!! :دی
یک سوال خیلی مهم: چرا هرکی از من خوشش میاد، خیلی باهام فرق داره!؟ یعنی دنیا دنیا از هم فاصله داریم!! چرا به نظر شما؟!
*چرا به یاد نمی آورم؟
تو دیگری را دوست می داری،
من ترا دوست می دارم، و مرا… دیگری شاید
همگان از دوایر دنیا آمده ایم
تقسیم تبسم، تقسیم فانوس و ترانه، تقسیم عشق!
«سید علی صالحی»
کلاس اول دبستان بودیم، امتحان ریاضی داشتیم.
یکی از سوالای امتحان این بود که 3+3=? !! چه سوال سختیا!! هرچی با انگشتام این دو تا رو جمع میزدم به عددی جز 5 نمی رسیدم!!!!!! بغل دستیم که برگشو داده بود،گیر داده بود که 6 میشه جواب! هی واسم استدلالم میاورد با انگشتاش! ولی من فقط انگشتای خودمو قبول داشتم!!!![]()
*نمیدونم چی شد نصف شبی یهو یاد این افتادم!؟! الان ساعت سه و هجده دقیقه ی نیمه شبه!!
*من ازین کارا زیاد داشتم، نمونش این قضیه ی شیش ده تا= 59 تا!! که تو وبلاگ اولیم گفته بودمش!! اینجا
*دوشنبه امتحان جنین دارم، به زودی میام به همه تون سر میزنم!
دوشنبه _ اولین روز آذر : (سازمان مرکزی دانشگاه کاری داشتم، کارم انجام شد و الان دارم برمیگردم… ساعت 10 کلاس ویروس دارم)
روی پل هوایی قدم می زنم؛ اینجا از زمین بالاترم… اینجا باد صورتم را نوازش میکند ، زیر پل ماشینها با سرعت زیاد می روند، می ایستم، نگاهشان میکنم و باد همچنان صورتم را نوازش می کند.
از پله های پل پایین می آیم، یک بطری پلاستیکی نوشابه زیر چرخهای ماشینی میرود و سمت من پرت می شود.
منتظر سرویس دانشگاه می ایستم ؛ اینجا تنها هستم،اینجا کسی نیست: «تنها در بزرگراه» ؛ کامیونی ایستاده و نمی گذارد آمدن سرویس را از دور ببینم… قدم می زنم…
سه کودک می آیند: یکی یک پسر بچه ی 9-10 ساله، یک پسر حدودا 5 ساله و یک دختر دو- سه ساله که دست در دست پسر بزرگ دارد… روی دوش پسر بزرگ کیسه ای ست، پسر کوچک با چوب به چرخی می زند و شاد می شود از چرخیدنِ چرخش؛ این است سرگرمی او!
با چرخ و چوبش می رود سمت آن بطری پلاستیکی که پرت شده بود سمت من؛ نگرانش میشوم،تن صدایم بالا می رود و به پسر بزرگ میگویم: «مواظب باش، نره زیر ماشین!» اینجا سرعت ماشینها زیاد است… پسر کوچک بطری را میگیرد و به کیسه ی پسر بزرگ می اندازد.
با پسر بزرگ هم کلام میشوم؛ میگویم مواظب بچه ها باشد؛ در جواب حرفم به دخترک اشاره می کند و میگوید: «یه دختر اونجا گم شده بود!» چشمانم گرد می شود و با اشاره به دخترک می پرسم: «این گم شده بود؟!»، میگوید: «نه!!» (با چشمانش می خواهد وظیفه شناسی اش را به رُخَم بکشاند!)
می نشینم تا با دخترک صحبت کنم؛ لبخند می زنم،لبخند می زند؛ اسمش را می پرسم، باز هم لبخند می زند، پسر بزرگ می گوید: «بگو که اسمت زهراست»، حالا من لبخند می زنم و می پرسم: «زهرا خانوم،خوبی؟!»، در جوابم سرش را تکان می دهد و باز لبخند می زند… صورتش کثیف است، دو طرف صورتش، روی لپش، کنار چشمهای قشنگش زخمهای قرمزی وجود دارد؛ کنار لب پسر بزرگ نیز، زخمهایی هست… اولین روزِ آذر است، یک شلوارِ کوتاه پای زهراست، و یک دمپایی در پایش، لباسش هم نازک است… هم سن و سال خواهر زاده ی من است!! چرا باید وسط اتوبان باشد؟!
به پسر بزرگ می سپارم که مواظب بچه ها باشد، «مواظبم»ی می گوید و می روند…
می روند و من می مانم و فکری که مشغول است دیگر…
همیشه سرِ کلاسِ قارچ با خودم میگفتم این همه بیماری قارچیِ پوستی از کجا می آیند؟! اینها چیست که من طی 21 سال عمرم ندیدمشان؟! حالا گرفتم جواب سوالم را… این بیماری ها برای امثال من نیست…هرچه هست، از فقر می آید…
می روند و من می مانم و دردی در ناحیه ی وجدانم…
می روند و من می مانم و دوباره قدم می زنم… قدم می زنم و قدم می زنم و قدم می زنم… به شلوارِ جینِ تازه خریده ام نگاه میکنم… خجالت می کشم از نگاهِ زهرا….
می روند و من می مانم و فکر مهمانی دیروزِ خانه ی همکلاسی.. آن سفره ی رنگین… به آن همه غذا که می توانست 10 نفر دیگر را نیز سیر کند… به اینکه، من و دوستانم چقدر شاد بودیم،وقتی ملتی گرسنه بودند…
می روند و من می مانم و فکر پوتینی که قرار است برای زمستانم بخرم و یاد دمپاییِ ِ زهرا آزارم می دهد…
می روند و من می مانم و بغضی که می فشارد گلویم را…
می روند و من می مانم و نفرت از خودم…
می روند و من می مانم و یک عالم سوال در ذهنم که «من چه میتوانم بکنم؟! چه کاری از دستِ من بر می آید مگر؟!»
اگر هیچ کاری نمی توانم بکنم، این کار که لااقل از دستم بر می آید که همدردی کنم با آنها… که حداقل دلشان را نسوزانم… که به یادشان باشم،وقتی که میخورم و یادم باشد که کسی گرسنه است… وقتی که می خندم، یادم باشد که لبی نمی تواند بخندد از فرط گرسنگی… وقتی که درس میخوانم، یادم باشد که کودکی که فقط 10 سال دارد، نمی تواند درس بخواند بخاطر فقر…
استخوانهایم درد می کند از فقر… فقر… فقر…
وای بر من!! وای بر من!
من سیر بخوابم و او گرسنه باشد؟! من پوتین بخرم و او دمپایی پایش باشد؟! شلوارِ جینِ من کجا و شلوار نازک پای دخترک کجا؟! پسر 10 ساله که با دو کودک دیگر در اتوبان کار می کند کجا و من که حتی حاضر نیستم یک ساعت خواهرزاده ام را نگاه دارم کجا؟
مسئولیت پذیری پسرک، وطیفه شناسی اش، خُردم کرد…
چرا فقر؟ من اصلا با بقیه کاری ندارم،نمیخواهم اینجا هیچ کسی را متهم کنم، فقط با خودم هستم، خودِ خودم، خودِ منِ «دکتر اشتباهی» چه کاری کردم تا الان؟!؟
دلم برای «نهج البلاغه» تنگ شده، علی کجا و من کجا؟! پنجشنبه عید علی بود، آیا واقعا ما پیروِ همین علی هستیم که می گوید:
» من نفس خود را با پرهیزکاری می پرورانم، تا در روز قیامت که هراسناک ترین روزهاست در امان و در لغزشگاه های آن ثابت قدم باشم.
من اگر میخواستم، میتوانستم از عسل پاک، و از مغز گندم، و بافته های ابریشم، برای خود غذا و لباس فراهم آورم، اما هیهات که هوای نفس بر من چیره گردد، و حرص و طمع مرا وادارد که طعامهای لذیذ برگزینم، درحالی که در «حجاز» یا «یمامه» کسی باشد که به قرص نانی نرسد، و یا هرگز شکمی سیر نخورد، یا من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایی که از گرسنگی به پشت چسبیده، و جگرهای سوخته وجود داشته باشد، یا چنان باشم که شاعر گفت: «این درد تو را بس که شب با شکم سیر بخوابی و در اطراف تو شکم هایی گرسنه و به پشت چسبیده باشند»
آیا به همین رضایت دهم که مرا امیرالمومنین خوانند و در تلخی های روزگار با مردم شریک نباشم؟ و در سختی های زندگی الگوی آنان نگردم؟
آفریده نشده ام که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پرواری که تمام همت او علف، و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پر کردن شکم بوده، و از آینده ی خود بی خبر است. آیا مرا بیهوده آفریدند؟ آیا مرا به بازی گرفته اند؟ آیا ریسمان گمراهی در دست گیرم؟ و یا در راه سرگردانی قدم بگذارم؟ گویا میشنوم که شخصی از شما می گوید: «اگر غذای فرزند ابیطالب همین است،پس سستی او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است.»
آگاه باشید! درختان بیابانی، چوبشان سخت تر، و درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانی که با باران سیراب می شوند آتش چوبشان شعله ورتر و پردوام تر است.»
«نهج البلاغه _ نامه ی 45 (نامه به فرماندار بصره که دعوت مهمانی سرمایه داری از مردم بصره را پذیرفت!!)
وقتی اوایل میخواستم شنا یاد بگیرم، جرئت بلند کردن پاهام از کف استخر و رها کردنشو نداشتم؛ همش با خودم این شعر فاضل رو میخوندم که میگه:
«آسمانی شدن از خاک بریدن میخواست / بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی ست»
الان ولی دلم میخواد وسط دریایی که نمیدونم تهش کجاست روی آب دراز بکشم و به آسمون نگاه کنم؛ اونقدر که خسته شم، اونقدر که هوا تاریک شه: سیاهِ سیاه… هوا تاریک شه و بترسم؛ نه قایقی باشه، نه حتی یه تیکه چوب که بهش تکیه کنم…
اونقدر که برسم به خدا، مث پسرِ نوح ؛ مث اون شعر گروس که میگه:
«در بهشت، گاهی
در جهنم، همیشه
به خدا می رسی»
.
*نمیدونم چرا؟! همیشه یه حس بد نسبت به دریا داشتم، الان نمیدونم حسم چیه دقیقا!
با وجودی که فاصله ی ما از اینجا تا اولین شهر ساحلی شاید نیم ساعت،45 دقیقه بیشتر نباشه، ولی آخرین باری که دریا رو دیدم تابستون سال پیش بود!!! اونم فقط در حد نظر کردن به آب و موج و… نه! قایق سواری هم کردیم…
الان ولی دیگه دلم میخواد که دریا رو دوست داشته باشم… دلم ساحل ماسه ای میخواد، تاریکی هوا و قدم زدن تو ساحل، با یه سوز سرد، چای هم میخوام…
** هی شمال زاده که تمام دریاهای جنوب را تو گریسته ای! گریستن کافی ست… دریاهای جنوب به اقیانوس هند وصل است، اقیانوسهای جهان با هم در ارتباطند؛ تو که گریه میکنی، حجم آبهای جهان زیاد میشود، سیل می آید، سونامی می آید… اصلا من هیچ! به فکر من نه، به فکر مردمان سیل زده باش!! کافی ست گریستن….
***داره آذر میاد… احساسم نسبت به دریا ممکنه تغییر کنه،ولی نسبت به آذر،حداقل حالا حالاها نه… از آذر متنفرم…
.
«کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد
مثلا ماه
او را به یادت نمی آورد
و گل سرخ
هدیه ای عاشقانه نیست
و ساحل هم
جایی ست صرفا برای قدم زدن
نه گریستن…
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد.»
«رسول یونان»
همه چیز مسخره است
از خنده ریسه می روم
و بعد گریه می کنم
از اینکه شبها
امتداد می یابند
همین طور گیسوی بادها را شانه می کنم
تا همه چیز مرتب
و زندگی زیبا باشد.
چند نفر آدم مضحک
متفکر
شجاع
و احمق
در من جمع شده
نام مرا یدک می کشند.
«رسول یونان»
پوزش نوشت: ببخشایید ما را… به نظرات به زودی جواب داده خواهد شد؛ به زودی به همه ی شما سر خواهیم زد… امید است بیش از این شرمنده ی شما نشویم.
سلام
قبلا گفته بودم که یه استاد پاتو داریم،شبیه رضا کیانیان و مسعود رایگانه! یادتونه؟
انقد خوش میگذره کلاساش،انقد خوبه که نگو!! چه کلاسای شاد و مفرحی! یعنی یکشنبه ها که میشه ها،ما فقط میریم سر کلاس که شاد شیم،روحیه بگیریم! انقده باصفاست!
من انقد خوب درسایی که کلاساش شادنو یاد میگیرم!! مث روش «عمو فردوس» و اینا که میان با شعر بهت ریاضی یاد میدن تا تو ذهنت بمونه،پاتوی این استاد برای من این شکلیه! چون حرفاشو بین همون خنده ها و شوخیا میگه،همش تو ذهنم میمونه.
این هفته داشت بهمون مبحث نئوپلازی و سرطان و اینا رو درس میداد، از اول کلاس،همگی داشتیم دسته جمعی با همراهی استاد میخندیدیم!![]()
یه جایی داشت راجع به نقش عوامل محیطی و غذاها و اینا تو بروز سرطان میگفت؛از سوسیس و کالباس بگیر تا حتی شیر و نون و آب و … و میگفت که چه شکلی موجب سرطان میشن. یکی از بچه ها ازش میپرسه که: «استاد میبخشید؛ شما که این حرفا رو به ما می زنین،خودتونم نمیخورین اینا رو؟!؟»
استاد برمیگرده بهش میگه (با همون لحن رضا کیانیانیش!) : «نخورم چی کار کنم؟! برم فتوسنتز کنم؟!!)
آقا این فتوسنتزو که گفت کلاس منفجر شد!! یعنی تصور کن استاد وایسه تو آفتاب برای تغذیه ش فتوسنتز کنه!!!![]()
خلاصه این ماجرای ما با این استادمون! انقد خوشم اومده ازش که میخوام بعد علوم پایه یه کار تحقیقاتی راجع به همین سرطان باهاش بردارم؛ فک کنم کلی خوش بگذره.![]()
البته همین استاد جان که من انقد ازش تعریف میکنم،کلی ترم بالاییا ازش می نالن! در هر صورت اونا تجربه شون از ما بیشتره و مهمتر از همه،باهاش امتحان دادن!!! آخر ترم قضاوتمو درباره ش بگم بهتره.
تازه شم این هفته که بیاد قراره ازمون سوال بپرسه!!! فک کن، به یاد دوران دبستان بریم پای تابلو وایسیم و شفاهی به سوالاش جواب بدیم!!
هه هه!! دیگه از توانایی ما خارجه این کارا؛ بتونیم راضیش کنیم که کوییز بگیره خیلی خوبه!
استاد دیگه ی پاتوی ما، یه خانومست؛ این خانوم دکتر، انقد با آرامش، انقد آروم درس میده که من اصن نمیتونم به حرفاش گوش بدم!
کلا سر کلاسش فقط به تفریحات سالم میپردازم و درس رسما هیچی!
و اما کلاسای پاتوی عملی: استاد پاتولوژی عملی،یه خانوم دکتر دیگه ست… این یکی برعکس اون یکی خیلی تند صحبت میکنه و مث اون آقای دکتر پایه ی خندیدن و شادیه!![]()
یه آزمایشگاه خیلی شلوغ!! سه ترم پیش که کلاسای بافت عملی مون تو همین آزمایشگاه برگزار میشد، جمعیت گروها 16 نفره بود و 16تا میشد 17 تا،میگفتیم کلاس شلوغه! حالا این ترم،کلاس 50 و چند نفره ی ما دو تیکه شده،یعنی هرگروه 26،7 نفر!! خوب واقعا شلوغه دیگه! ما هم که شیطون….
آخرین جلسه ای که کلاس داشتیم،چند تا از آقایون، اون ته آزمایشگاه چون صندلی نداشتن رو میزا نشسته بودن و پاهاشونو تاب میدادن!! من و ملیحه هم با هم یه صندلی داشتیم که یکم اون وایمیستاد،من میشِستم، یکم من وایمیستادم،اون میشِست
…
نمیدونم چی شده بود که اون روز همگی به خنده های کزازی دچار شده بودیم
و انقد شاد بودیم؛استادم همراهی میکرد باهامون!![]()
خودشم کلی میخنده ها بعد برمیگرده بهمون میگه: «نبینین من الان باهاتون میخندما!! گروه شما خیلی شلوغه! شما خیلی شیطونین! آخرش یه کاری میکنین که من از گروه 3_1(ساعت 3_1)، به اندازه ی 3_1 نمره کم کنم!!![]()
حالا مگه بده شادت میکنیم استاد؟! البته این پیشنهادم مطرح کردیم که مشکلی نیست،شما 3_1 نمره کم کن از ما،ولی حالا که این طوریه از گروه 5_3 هم به اندازه ی 5_3 نمره کم کن!!![]()
سر همین کلاس،یکی از آقایون همکلاسی که اصولا موجودِ آرومیه و از دیوار صدا دربیاد از ایشون نمیاد،رفت پنجره رو باز کنه تا هوا بیاد؛بنده ی خدا دست که میزنه به پنجره،پرده ی عمودیِ آزمایشگاه،گوپ میفته زمین!! و کلاس با دیدن(و شنیدن) این صحنه میره رو هوا!
بعد استاد برمیگرده بهش میگه: «آقا! شما انقد شیطنت میکنی،به حساب همه ی دوستات(رو به اون شیطونای واقعی) نوشته میشه!!!»![]()
بعد این بچه هم نمیتونه بگه که «خانوم من فقط رفتم پنجره رو باز کنم،هوا بیاد،پرده خودش افتاد!»
یعنی گفتا ولی فقط من که جلوش بودمم شنیدم!!! حکایت آش نخورده و دهن سوخته که میگن همینه؛ یارو صداش درنیومده سر کلاس،بعد آخر بهش بگن شیطنت شما پای بقیه هم نوشته میشه خیلی درده!!
قبلا گفته بودم که من به یه لهجه ای خیلی خوب صحبت میکنم و دیگه تو مکالمات عادی مم ازون استفاده میکنم؛یادتونه؟
حالا اواخر همین آزمایشگاه، من داشتم زیر میکروسکوپ یه لامی رو می دیدم،یکی از بچه ها اومد پیشم و منم شروع کردم بهش آموزش این لهجه رو بدم؛ یهو دیدم ملیحه که روبروم بود داره چشم ابرو میندازه بالا و صدام میکنه که «اشتباهی جان، فلانی(که اهل همون شهره) پشتته و داره غضبناک نیگات میکنه»![]()
حالا بیا!! این پسره هم متعصب! به طور عادیش از من بدش میاد
(نمیدونم چرا فک میکنم ازم متنفره! شایدم اشتباه میکنم)، فک کنم دیگه ازین به بعد منو ببینه از دندوناش خون بچکه!! حالا هرکی ندونه شما که میدونین من مسخره نکردم لهجه شونو؛فقط داشتم به یه گیلانی،لهجه شونو یاد میدادم! مگه بده؟!
اینم حکایت کلاسای پاتولوژی ما… واقعا اگه این کلاسا هم نبودن،من از افسردگی میمردم، چقد خوبه که هستن!
*یه امتحان مهم در پیش دارم،برام دعا کنین!
ز بختِ خفته ملولم، بود که بیداری / به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند….
«دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را …
فردا؟»
هیچ حسرتی برای من به اندازه ی حسرت کشف یه شاعر یا نویسنده، بعد از مرگش نیست… بخاطر همینه که الان در به در دنبال شاعرا و نویسنده های زنده م…
قیصر ازونایی بود که خیلی دیر کشفش کردم… فک میکردم قیصر همونیه که فقط «باز آمد بوی ماه مدرسه…» و ازین شعرای کتابای دبستانمونو گفته، ولی وقتی فهمیدم اشتباه کردم که کتاباش شده بودن شریک لحظه هام وقتی بود که دیگه قیصر تو این دنیا نبود،همه ی لحظه هام… چه اون وقتایی که «تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم» ، چه اون روزی که با بغض گفتم: «آواز عاشقانه ما در گلو شکست/ حق با سکوت بود صدا در گلو شکست…» ، چه اون روزی که گفتم: «انگار مدتی است که احساس می کنم/ خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام….»، اون روزی که اسم وبلاگمو گذاشتم «از اگر» و با این شعر قیصر شروعش کردم که «راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی؟!» ، اون روزی که آخرین پست وبلاگ بلاگفاییم شد: «تا آمدم که با تو خداحافظی کنم/ بغضم امان نداد و خدا… در گلو شکست»
قیصر ممنونم ازت بابت تموم اون حسای خوبی که بهم دادی، ممنونم بابت تموم لحظاتی که شعرات تونست وصف حال من باشه… ممنونم… روحت شاد…
«امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار…»

